دستورالعمل بانك مركزي براي خريد ارز از مردم به قيمت روز
صمد كريمي گفت: بانك مركزي ظرف روزهاي آينده دستورالعملي را ابلاغ خواهد
كرد كه براساس آن، افرادي كه ارز را به عنوان سرمايه گذاري خريداري و در
منزل نگهداري ميكنند، بتوانند ارز در اختيار خود را به نرخ روز به بانك
مركزي بفروشند.
سخنگوي طرح مبادلات ارزي افزود: همچنين اين دستورالعمل براي صادركنندگان
نيز كاربرد خواهد داشت، ضمن اينكه آنها ميتوانند در شرايطي كه بانك مركزي
براي آنها فراهم ميكند، ارز در اختيار خود را بدون نقل و انتقال به داخل
كشور به متقاضيان واردات به فروش برسانند.
وي به مهر گفت: صندوق توسعه ملي نيز ظرف روزهاي آينده به جرگه عرضه كنندگان ارز در اتاق مبادلات ارزي خواهد پيوست.
گفتني است؛ مركز مبادلات ارزي از روز دوشنبه به صورت سراسري و يكپارچه در سراسر كشور آغاز به كار كرده است.
مينو كياني راد، معاون ارزي بانك مركزي هم با تاكيد بر اينكه هيچگونه
معاملهاي به صورت نقدي در مركز معاملات دارندگان و متقاضيان ارز صورت
نخواهد گرفت، تاكيد كرده است: نرخ ارز در اين معاملات به صورت روزانه تعيين
ميشود كه فرمول آن انحصاراً در اختيار بانك مركزي است.
وي افزوده است: شركت ملي نفت ايران يكسري حسابهايي در خارج از كشور
براي نگهداري پول ارز حاصل از فروش نفت در اختيار دارد كه بر اين اساس، پول
حاصل از فروش نفت مستقيما به خزانه واريز نميشود بلكه با تعاملاتي كه
بانك مركزي با بانكهاي نگه دارنده پول نفت ايران در خارج از كشور دارد،
مبادلات را به صورت الكترونيكي ساماندهي كرده و متقاضياني كه واجد شرايط
براي دريافت ارز باشند از طريق اين بانكها مي توانند ارز مورد نياز خود
براي پرداخت در خارج از كشور را تامين كنند.
دستورالعمل بانك مركزي براي خريد ارز از مردم به قيمت روز
دستورالعمل بانك مركزي براي خريد ارز از مردم به قيمت روز
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۳ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۱۰:۱۶:۴۴ توسط:مديريت فروشگاه موضوع:
|
نظرات (0)
roman بهادر(15)
_يعني قاتل همون پسره بوده كه فروخته و رفته؟!
_احتمالش هست...
با خودكار تو دستش بازي كرد...
_من درخواست چهره نگاري دادم تا ببينيم چي ميشه...
سرم رو بين دستام گرفتم..همه ي اميدم به اين خبر بود..
_متاسفم بهادر اما يه خبر بدتر هم برات دارم...
ازشنيدن حرفاش تمام تنم لرزيد...سرم رو بالا اوردم نگاش كردم...
_فقط ميخوام اينو بدوني كه من همه تلاشم رو كردم..
چشمام رو روي هم گذاشتم و گفتم:
_فقط بگو چي شده...
_متاسفانه امروز صبح بازپرس كيفرخواست روصادر كرد...
كيفرخواست!!!..چيزي از حرفش سردر نياوردم..
_اين كه ميگي يعني چي؟؟!!
_اين يعني از نظر قانون تو ديگه متهم به حساب نمياي...
خودكارش رو تو دستش فشار داد...
_..بلكه مجرم محسوب ميشي..متاسفم بهادر... من و تمام بچه ها سعيمون رو كرديم تا قبل از ورود به اين مرحله بتونيم بيگناهي تو رو ثابت كنيم اما متاسفانه دلايل و شواهدي كه عليه تو وجود داشت خيلي قويتر از حدس و احتمالاتي بود كه ما مطرح كرديم..خودتم شاهد بودي...هيچ كدومشون هم راه به جايي نداشت...تمامي راههاي موجود رو براي اثبات بيگناهي تو رفتيم به غير از يه راه...فقط يه راه ميمونه كه اونم بستگي به خودت داره كه چه تصميمي بگيري...
_از چه راهي حرف ميزني؟!
با خودكارش روي كاغذ شروع به خط كشيدن كرد...
_ببين بازم ميگم.. تو اونشب تنها نبودي..چهارتا شاهد وجود داره كه حاضرند شهادت بدند تو سوله رو در زمان حيات مقتول ترك كردي...كافيه تو رضايت بدي تا از اينجا بيرون بياي..حتي خانمت هنوز اصرار داره كه...
با دست محكم كوبيدم روي ميز...
_نه...
_با كي داري لج ميكني برادر من...الان كه وقت لجبازي نيست...
كلافه از تكرار حرفام گفتم:
_وقتي ميگم نه يعني نه..اين مشكله منه پس خودم هم پاي همه چيزش وايميسم...
_چرا نميفهمي...مشكل تو مشكل همه ي ماست...
_بفهم هومان...اون چهار نفر فقط فقط دستورات منو اجرا كردند...اونم مو به مو...وگرنه اونموقع شب تو اون بارون تو اون سرما تو خونشون كنار خونوادهاشون نشسته بودند....چه جور توقع داري براي خلاصي خودم پاي اونا رو وسط بكشم..
_باشه...باشه اونا به كنار..خانمت چي؟! اينو بدون بيان حقيقت ميتونه تو جلب نظر مثبت قاضي موثر باشه...
_نه...اينو بفهم...نميخوام پاي سمانه تو پرونده باز بشه..
_چرا درست فكر نمي كني بهادر...نميخوام بند دلت رو خالي كنم اما وضعيتت خيلي خطرناكه....اون كه راضيه بياد و....
صدامو بردم بالا...
_وقتي بهت گفتم نه يعني نه...ديگه نميخوام كلمه اي در اين مورد بشنوم..
دستاشو به علامت اروم باش تكون داد....
_باشه هرچي تو بگي...
دستامو با كلافگي چند بار كشيدم روصورتم...ظرفيت امروزم پرشده بود...ديگه چيزي هم براي بحث كردن نمونده بود...بلند شدم...هومانم همراه با من بلند شد و خودكارش رو گذاشت تو جيب بلوزش...
_وقتي پرونده اي قرار مجرميت ميخوره از دادسرا به دادگاه منتقل ميشه...گفتم كه حالا تو قانونا يه مجرم به حساب مياي و اگه تو اين مرحله نشه عدم انتساب قتل رو به تو ثابت كنيم ممكنه اتفاقاي بدتري بيفته...
پوزخندي زدم...مگه بالاتر از سياهي رنگي هم بود...
_مثلا چه اتفاقي ديگه قراره بيافته؟!
نفس بلندي كشيد و فوت كرد بيرون...
_تو همچين پرونده هايي احتمال اينكه از ناحيه اولياي دم تقاضاي قصاص بشه زياد هست..
با شنيدن كلمه قصاص خشكم زد...به هومان خيره شدم...نفهميدم چند لحظه بود زل زده بودم بهش و داشتم كلمه قصاص رو حلاجي ميكردم كه گفت:
_اين پرونده داره خيلي پيچيده ميشه...
فكرشم نميكردم كه يه روز قصاص بشم اونم به خونخواهي كي؟...يه بي همه چيز مثل جمشيد...عوضي لامصب چقدر بدپيله بود...
_من ديگه برم بهادر ولي رو حرفام خوب فكر كن...اگه اون حسام اعتراف نكرد كه بعيد ميدونم بكنه فقط همين گزينه برامون ميمونه..
سرم رو به نشونه تاييد تكون دادم..كتش رو برداشت تا بپوشه...نبايد ميذاشتم بفهمه دارم كم ميارم...خودم رو جمع كردم و صاف ايستادم..
_ببينم هومان... تو كادر اداري اينجا بند پ هم سراغ داري؟؟
_بند پ؟؟!!
_همون پارتي و اشنا...
خنديد....
_اهان...اره...واسه چي ميخواي؟؟!!
_ميخوام امار دوتا از زندانياي اينجا رو برام در بياري...ادرس دقيق شاكياشون رو ميخوام...
ناباورانه نگام كرد..
فصل چهل و پنجم
_سپهرتاج ملاقاتي داري...
متعجب نگاه سرباز كردم..تازه از سالن ملاقات برگشته بودم...حيدر با يكي از بچه هاي نمايشگاه براي ملاقات اومده بودند و تا همين يه ربع پيش اينجا بودند...نگاه به ساعت كردم...چيزي تا اخر وقت ملاقات نمونده بود...
_نفهميدي كيه؟!
_نميدونم...يه خانميه؟؟
يه خانم !! نفسم رو با عصبانيت دادم بيرون..از دست اين دختره. ..ديگه نميدونستم چه جوري حرفامو به اين دختره خيره سر لجباز حالي كنم...
دمپاييم رو به پا كردم و پشت سرش به راه افتادم...فردا اولين جلسه دادگاهم بود و اين باعث شده بود تا به اندازه زيادي اعصابم حساس بشه و حالا اين دختر زبون نفهم..خوش نداشتم وقتي حرفي بهش ميزنم نشنيده بگيره..اين دفعه بايد جديتر برخورد ميكردم...اين درسته كه بدجور دلتنگش بودم اما اين دليل نميشد كه خيره سري اين دفعه ش بيجواب بمونه...
با اشاره همون سرباز به طرف كابين شماره دوازده رفتم نفس عميقي كشيدم تا از عصبانيتم كم كنم...خودم رو براي يه برخورد تند با سمانه اماده كرده بودم اما همين كه به كابين رسيدم از ديدن زني كه پشت شيشه ديدم ماتم برد...اين بنده ي خدا اينجا چيكار ميكرد...حيرت زده نشستم رو صندلي..گوشي رو برداشتم و گرفتم كنار گوشم...از پشت شيشه شروع كرد به حرف زدن...به گوشي اشاره كردم تا برش داره...تازه دوزاريش افتاد..چادرش رو روي سرش مرتب كرد و گوشي رو برداشت...
_سلام پسرم...
_سلام از ماست حاج خانم...
چادر مشكيش رو دوباره روي سرش جابه جا كرد..قيافه ش پر از ترديد بود...
_شرمندتم مادر..هرچي به اين پسر گفتم منو ببر تا بهادرو ببينم گوش نكرد...ميگه زندان جاي زن جماعت نيست...
_راست ميگه مادر من...
_وا ..مادر اون براي يه زن جوونه... نه براي مني كه سن وسالي ازم گذشته...هرچي بهش گفتم فايده نداشت اين شد كه خودم پاشدم اومدم
_لطف كردي حاج خانم...شما هم جاي مادرم رو داري...راضي به زحمتت نبودم...
اشكاش از گوشه چشماش دويد بيرونو تو صورت پر از چروكش غلطيد....با گوشه روسريش اشكاش رو گرفت..
_چي بگم مادر اين از تو كه اينجور به ناحق به زندان افتادي اونم از آرش...اينم از خودم كه موندم از كي گله كنم و كيو واگذار كنم به خدا....
از صداي لرزون پيرزن ترسم گرفت...آرش !!
_آرش چش شده حاج خانم؟!...همين ديروز كه ديدمش حالش خوب بود...
بدون اونكه جوابم رو بده چادرش رو تا روي صورتش كشيد و شروع كرد به گريه كردن...
ناراحت تر از هميشه نشسته بودم و نگاش ميكردم...يعني چه اتفاقي افتاده بود...حيدر كه چيزي نگفت...دلم بد رقمه سنگين شده بود...فقط ربع ساعت تا تمام شدن وقت ملاقات مونده بود كه رضايت داد و دوباره گوشي رو به دست گرفت..
_چي بگم مادر از زندگي شما دوتا كه شده مصيبت نامه....منم بايد بشينم هم به حال تو اشك بريزم هم به حال آرش..
_مادر من به جون مهناز قسم بگو چي شده؟؟
خودش ميدونست جون مهنازو الكي قسم نميخورم..واسه همين اشكاش رو با دست گرفت و گفت:
_نميدونم از كجاش بهت بگم مادر...آرش الان دوماهه زنشو نديده...حتي صداش...حتي صداشو نذاشتند بشنوه...
_چي ميگي حاج خانم!!...مگه ميشه؟؟
_شانس منه ديگه...همه دلخوشيم اين بود كه عروسي تو و آرش رو ببينم...اون از آرش اينم از تو كه گير همچي دختر افتادي و...
_ببين مادر من..من كه از اين تو نمي فهمم اون بيرون چه خبره...حالا اروم و شمرده، بدون گريه همه چيزو برام تعريف كن شايد بتونم از همينجا هم يه كاري كنم...
سرشو تكون داد و دوباره با گوشه روسريش اشكاشو گرفت..
_خبرداري كه آرش عروسيشو به هم زد..
سرم رو شرمزده انداختم پايين...
_خبردارم و رو سياهم....خدا شاهده خبر نداشتم وگرنه نميذاشتم همچين كاري كنه...
_خدا نكنه مادر...به حق فاطمه ي زهرا ايشالله دشمنات روسياه بشند.....تقصير تو چي بود مادر..كف دستت رو بو نكرده بودي كه رفتي سراغ همچين دختري...كي باورش ميشد تو دست بذاري رو دختري كه نه خونواده داشت و نه معرفت و...
كلافه از تيكه هايي كه به سمانه مينداخت با دست اشاره كردم بهش...
_شرمنده م كه ميپرم وسط حرفت.....فقط پنج دقيقه ديگه تا تمام شدن وقت ملاقا ت نمونده...تا دير نشده بگيد چي شده؟؟
نگاه به ساعت ديواري سالن انداخت و تندي چادرشو مرتب كرد...
_از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون خانواده پريسا از اينكه عروسي عقب افتاد حسابي شاكي شدند...اگه آرش اين قد و هيكل رو هم نداشت بعيد نبود اون داداشاي عوضيش بريزند رو سرش و بچمو ناكار كنند...
بغض كرد و گفت:
_تو اين دو ماه حتي اجازه ندادن تلفني با زنش حرف بزنه..گوشي پريسا رو كه ازش گرفتند هيچ تلفن خونشونم جواب نميدند...هرچي آرش رفت در خونشون بازم فايده اي نداشت...خودم رفتم خونشون تا ببينم چي ميگند...بيچاره عروسم...بميرم براش...از غم و غصه پوست و استخون شده....هرچي به باباش گفتم اخه پدرخدابيامرز مردم عقد ميكنند چند سال بعد عروسي ميگيرن...لا اقل بذاريد تا آرش دنبال كاراي برادرشه تو همين خونه همديگه رو ببينند..بي انصاف تو گوشش نرفت كه نرفت...
اشكي كه كنار چشماي پر از چروكش دويده بود رو با نوك روسريش گرفت...
_اهل نفرين نيستم مادر ولي اميدوارم به خدا يه همچين خونواده اي نصيب خودشون بشه ...ميبيني چه جوري زندگي رو به بچه م و عروسم جهنم كردند...دل بچمو چه جوري شكوندن...
دوباره اشكاش سرازير شد...حالا ميفهميدم چرا آرش اينقدر تو خودش بود...و من ساده فكر ميكردم به خاطر شرايط منه...نفس عميقي كشيدم...
_حرف حسابشون چيه حاج خانوم؟؟
اشكاش رو اينبار با دستش گرفت...
_ميگند يه عروسي جمع و جور هم كه شده راه بندازه ، دست زنش رو بگيره ببره خونش اما آرش پاشو تو يه كفش كرده ميگه تا داداش بهادر از زندان بيرون نياد و بيگناهيش ثابت نشه عروسي م بگيرم واسم با مجلس عزا فرقي نداره...
صداي بلندگو كه پايان وقت ملاقات رو اعلام ميكرد بلند شد...ديگه وقتي نمونده بود..
_مادر من ..گوش كن...من ممكنه حالاها حالاها اينجا موندگار باشم..خودم باهاش حرف ميزنم....راضيش ميكنم ...شما هم برو با خونواده ي عروست صحبت كن و يه تاريخي رو براي همين ماه خرداد كه مياد تعيين كنيد...
كيفش رو گذاشت روي پاش...
_خدا از بزرگيت كم نكنه مادر...الهي هرچي از خدا ميخواي خدا بهت بده...اميدوارم به حق ماه مبارك زودتر از اينجا دربياي..من دلم روشنه مادر..هيچ كار خدا بي حكمت نيست...حتما يه حكمتي توشه كه هيچ كدوممون خبر نداريم.
از روي صندلي بلند شد و چادرش رو زد زير بغلش...چقدر شبيه حاجي خدا بيامرز حرف ميزد...
_باشه مادر من ميرم باهاشون حرف ميزنم...ريش و قيچي هم دست خودت .. از اولشم ميدونستم غير خودت هيچ كي نميتونه راضيش بكنه...اون دختر بيچاره چه گناهي كرده كه اسمش اينجوري افتاد سرزبون مردم....
دلم براي پريسا سوخت..چرا زندگي براي اين دختر مظلوم اينقدر سخت بود...
_فقط يه چيزي مادر..در مورد امروز كه اومدم اينجا...
دستمو بردم بالا...
_خيالت تخت مادر من...نميذارم آرش چيزي بفهمه..
_الهي كه خير از جوونيت ببيني بهادر...نميدوني چه تياتري بازي كردم تا بدون اينكه اين پسره بفهمه بيام اينجا...
از حرفش خندم گرفت...
_بابت اون يكي دخترمم نگران نباش...خودم حواسم بهش هست..اينقدر كه رفتم مدرسه ش كه بعضياشون فكر ميكنند من مادرشم..
قدرشناسانه نگاش كردم.....چقدر اين زن مهربون بود...
فصل چهل و ششم
تو دادگاه هومان و آرش و چندتا ديگه از بچه ها همگي جلو در شعبه ايستاده بودند...كنارشون هم كسي ايستاده بود كه ترجيح ميدادم بميرم و من رو در اين حالت نبينه ولي از بد بختي و نحسي كه تو اين چند وقت نسيبم شد ه بود ديد....هيچ وقت فكرش رو هم نميكردم كه اين مرد يه روزي من رو تو يه همچين لباسي و با يه دستبند به دستام ببينه....تا نگاهش به من افتاد سرشو به نشونه تاسف تكون داد.....نفس بلندي كشيدم و با شدت دادمش بيرون...به طرفم اومد و محكم بغلم كرد...و با صدايي كه بغض داشت گفت:
_خوبي بابا....
خوبي؟!!!چند وقت بودكه خوب نبودم و اون تازه يادش افتاده بود يه پسر ديگه داره...
_بهادر بابا...به خدا من همين ديروز فهميدم و گرنه زودتر ميومدم ديدنت...
با دستمال كاغذيش اشكاش رو گرفت...
_خدا باعث و بانيشو لعنت كنه كه اينجور...
خداروشكر قبل از اينكه چيز بيشتر بگه سرباز همراهم از من دورش كرد...
_اقا نزديكش نشو...خلافه قوانينه...
_باشه...باشه...جناب بذار فقط يه چيزي بهش بگم...
يه كارت از تو جيبش در اورد و نشونم داد...
_ببين بابا...اين كارت يه وكيله خيلي معروفه...غصه نخور... من بهترين وكيل اين شهرو برات ميگيرم...
بي اختيار نگام چرخيد روي هومان كه داشت با ابروهاي بالا رفته نگامون ميكرد...باديدن قيافه ي نه چندان راضيش لبخندي روي لبم نشست...
كه حتي ديدن چهره خشمگين و پر از نفرت خانواده جمشيد و همراهاشون چيزي ازش كم نكرد..
_دستت درد نكنه بابا...اگه لازم شد خبرت ميكنم....
كنار هومان كه رد شدم اهسته گفتم:
_كيا ميتونند تو اين جلسه باشند؟؟!
_كيا ؟! جلسه علنيه...
_علني كه ميگي يعني هركسي ميتونه باشه؟؟..
_سرش رو تكون داد و گفت:
_اره مگه يكي از طرفين در خواست كنه كه غير علني برگزار بشه..
_پس از طرف من درخواست بده غير علني باشه...به خصوص بابام و آرش...نميخوام اين دو تا تو جلسه باشند.
********
روي صندلي نشستم و سالني رو كه درش نشسته بوديم از نظر گذروندم...يه سالن بزرگ با چند ريف صندلي...يه ميز بزرگ در ضلع شمالي با دوتا ميز كوچكتر در دو سمت راست و چپ كه چهارتا مرد ديگه نشسته بودند .. باز همون علامت ترازو كه رو ميز وسطي نقش شده بود...همون ترازوي معروف عدالت...هرچند سالن تازه رنگ شده بود اونم به رنگ كرم اما خوفناك به نظر ميرسيد....پدر مادر جمشيد با يه مرد ميانسال كت و شلوار پوش قسمت سمت راست سالن همرديف با ما نشستند...مردي كه همراهشون بود رو از نظرگذروندم...يه مرد حدود پنجاه ساله بود كه مشغول خوندن يه برگه بود...هومان سرش رو اورد نزديك گوشم و گفت:
_اسمش جاويدانه... از اون وكلاي كله گنده ست...فقط پرونده هاي قتل برميداره...موندم چجوري دستمزدش رو جور كردند چون رقمش نجوميه...
نگاهي به پدر جمشيد كردم..
_شايد دكونشو فروخته باشه..
_بعيد نميدونم..اينا عزمشون جزم كردند تا تو رو بفرستن اون بالا...نگاه كن پيرزن و پيرمرد چجور بهت نگاه ميكنند...كم مونده همينجا طناب بندازن گردنت...
گفت طناب !! نگاش كردم...لبخند پهني زد و شونه هاشو انداخت بالا...
_ممنون از اين همه روحيه اي كه بهم رسوندي...
_قابلي نداشت...من امروز به خاطر لجبازي تو دست خالي بايد بجنگم...اينم به تلافيش...
اشاره اي به قاضي كرد كه مشغول مطالعه پرونده بود...
_اسمش رضاييه..اگه ديدي شوخي اي كرد و خنديد خيلي جدي نگير..شگردشه واسه حرف كشيدن..از اوناست كه با كسي شوخي بر نميداره...
نگاهي به قاضي كردم....صورت سفيدش ، چين و چروك انچناني نداشت ولي قشنگ شصت و پنج رو ميزد..هومان سرش رو نزديكنر گرفت...
_نگاه به اون قيافه ي ملكوتيش نكن..زيادي سختگيره...هميشه اشد مجازات رو حكم ميكنه...
با تك سرفه قاضي كه شروع به جلسه رو اعلام كرد از هومان فاصله گرفتم......
_بسمه تعالي و با نام خداوند بزرگ جلسه رو اغاز ميكنيم ....
اول به نظرم رسيد لهجه داره اما بعد متوجه شدم سعي ميكنه كلمات رو خيلي غليظ ادا كنه...
_...اقاي بهادر سپهرتاج...
با اشاره قاضي به من حواسم رو جمع كردم و گفتم:
_خودم هستم جناب..
_طبق كيفر خواست صادره شما در خصوص قتل جمشيد برزگر مجرم شناخته شديد...ايا اين اتهام رو قبول داريد؟
نفس بلندي كشيدم و گفتم:
_جناب قاضي همونطور كه من درتمام مراحل خدمت همكارتون عرض كردم من جمشيد برزگر رو نكشتم...بازم تكرار ميكنم من قتلي مرتكب نشدم..
لبخندي زد و گفت:
_اما طبق مدارك بدست اومده از ملك شخصي شما همچنين اظهارات شهود مبني بر وجود خصومت قبلي بين شما و مقتول شما تنها كسي هستيد كه ميتونه مرتكب قتل شده باشه..
هومان از روي صندلي بلند شد و گفت:
_با اجازه جناب قاضي ...
قاضي با سر اشاره كرد..
_لازمه به اطلاع برسونم كه شهودي كه شهادت دادند طبق استشهاديه محلي همگي اشتهار به فساد دارند علاوه بر اينكه يكي از شهود اصلي كه عليه موكل من شهادت داده خودشون از مظنونين به قتل هستند و الان در بازداشت به سر ميبرند...سابقه ي كيفري ايشون و مدارك مربوطه در مورد صدق ادعاي اينجانب ضميمه پرونده هست...
قاضي دستي به ريشش كشيد و دوباره پرونده رو برگ زد...ده دقيقه اي طول كشيد تا پرونده رو نگاه بندازه..
هومان زير گوشم گفت:
_حاضرم شرط ببندم غير از برگ كيفرخواست پرونده رو نخونده بوده...
نگاهي به پدرمادر جمشيد انداختم..مادرش اشك ميريخت و هر از گاهي اشكاشو با گوشه چادرش ميگرفت و پدرش طوري به من نگاه ميكرد كه انگار ارث باباشو طلب داره....الحق كه پدر همون پسر بود..قاضي بعد خوندن پرونده متفكرانه رو كرد به من...
_اقاي سپهرتاج علت خصومت شما با مقتول چي بوده؟!
بيتفاوت گفتم:
_يه سري اختلافات جزيي...
با خنده گفت:
_جزييه چه مدلي ؟؟
بي توجه به لبخندش گفتم:
_اونقدر جزيي كه قابل گفتن هم نيست...
_ايا شما مقتول رو از همون ابتدا با انگيزه قتل به ملك خودتون دعوت كرديد يا قصدتون فقط يه پذيرايي كوچك بود...
_قصد من فقط يه گپ دوستانه بود..بدون هيچ قصد قتلي..
خنديد و گفت:
_اين همه جا...اين روزا مده كه جوونايي به سن و سال شما واسه ي گپ زدن ميرن كافي شاپ، كافي نت اگه پولي هم ته جيبشون باشه ميرن رستوران...اونور شما واسه يه گپ زدن كوبيدي رفتي حسين اباد...
هومان خيلي اروم با پا زد به پام..اين يعني مراقب باش...موندم چي جواب بدم...
_من و جمشيد با هم رفتيم اونجا....بعد يه صحبت كوچولو من برگشتم همين...
_مقتول وسيله نقليه داشت؟!
_نه...
_پس چرا با خودتون برش نگردونديد؟؟
با خودم گفتم كه اي كاش اون اشغال رو با خودم برگردونده بودم...
_قرار شد زنگ بزنه يكي از رفيقاش بره دنبالش...
_در صورتجلسه بازجويي شما گفتي جمشيد قصد انتقام از شما رو داشته...ميشه بگيد به چه علت مقتول ميخواست از شما انتقام بگيره؟؟
"لعنت به من...لعنت به من".
_سر يه دلخوري كوچيك ...همين و بس...
منشي داشت تند تند همه حرفاي من رو صورتجلسه ميكرد...قاضي لم داد به صندلي و گفت:
_وكيل اولياي دم اگه حرف يا سوالي داريد بفرماييد..
مرد همراه با بلند شدن كتش رو هم مرتب كرد...
_با اجازه از محضر دادگاه محترم من چند تا سوال از قاتل حمشيد برزگر دارم...
هومان يهو بلند شد...
_اعتراض دارم اقاي قاضي...
قاضي سرش رو دوباره تكون داد....
_هنوز بزه قتل توسط موكل من به اثبات نرسيده ،وكيل محترم اولياي دم لفظ قاتل رو به كار ميبرند...
_اعتراض وكيل متهم وارده...با توجه به اين موضوع ادامه بديد..
وكيل سرفه اي كرد و ادامه داد...
_جناب قاضي بعد از مطالعه اين پرونده و همچنين تحقيقات صورت گرفته توسط اينجانب قتل فرزند موكلين من ميتونسته با انگيزه ناموسي صورت گرفته باشه...همسر متهم قبل از ازداواج و حتي بعد از ازدواج با مقتول رابطه پنهاني داشته و...
شنيدن اين حرف از دهنش خيلي برام سنگين در اومد...اونقدر كه از فرط عصبانيت بي اختيار از روي صندلي بلند شدم تا چيزي بگم كه هومان هم همزمان با من بلند شد و شونه هامو گرفت و يواش گفت:
_اروم باش بهادر..اروم..اون كارشو خوب بلده...ميخواد اب رو گل الود كنه تا ماهي بگيره...
به شونه هام فشاري داد تا بشينم...
_سعي كن كنترل خودتو حفظ كني...اروم باش و همه چيزو بسپار به خودم..
لا اله اللهي گفتم و دوباره نشستم...سري تكون دادم و دستي به صورتم كشيدم..چشمام رو بستم و نفس بلندي كشيدم....اين حرف برام اونقدري ثقيل بود كه نفس كشيدن رو برام سخت تر كنه...چشمام رو باز كردم متوجه قاضي شدم كه تك تك حركاتم رو زير نظر داشت...لعنت بهت جمشيد... لعنت...
هومان بدون اون كه بشينه گفت:
_اعتراض دارم جناب قاضي...در همين جمله كه وكيل محترم خانواده ي اولياء دم به كار بردند صراحتا به وجود رابطه نا مشروع بين مقتول و همسر موكل بنده اشاره كردند و به همسر ايشون تهمت زدند...همونطور كه خودتون مستحضريد جناب قاضي طبق قانون جزا عنوان قذف رو داره و از اين جهت قابل پيگيري هست...
قاضي باز دستي به ريش دو رنگش كشيد...
_تذكر وكيل متهم به جاست..اقاي جاويدان سعي كنيد از خط قرمزها عبور نكنيد...
وكيل خودكارشو تو دستش چرخوند..
_اقاي قاضي اجازه بديد سوالم رو به گونه ديگه اي مطرح كنم...
با تاييد قاضي به طرف من چرخيد...
_اقاي سپهرتاج شما ميدونستيدكه مقتول قبل از ازدواج شما با همسرتون از خانم شما خواستگاري كرده؟!
بيتفاوت شونه اي بالا انداختم...
_بله ميدونستم....همه دخترا قبل ازشوهر كردنشون يكي دو تا خواستگارو دارند...زن منم يكي مثل بقيه...
نگاهي به پيرزن كردم كه چيزي زير لب زمزمه ميكرد..
_هرچند اون خدا بيامرز تو خواستگاري كردن از دختراي محلشون ركود شكونده بود...
و بيتوجه به پدر جمشيد كه به سمتم براق شده بود پوز خندي زدم و ادامه دادم..
_كلا شگردش بوده.... واسه گول زدن و نزديك شدن به دختراي ساده و چشم و گوش بسته....ميتونيد اينو نه از همون رفيقاش كه تحقيق كرديد، بلكه بريد از همه اهل محلشون بپرسيد..
باباي جمشيد يهو از جاش بلند شد و فرياد زد...
_نامرد دروغگو...خجالت بكش...بچمو كشتي ، بست نبود..حالا پشت سر مرده شم حرف درمياري..
قاضي محكم با دست روي ميز كوبيد و به در اشاره كرد...
_اقاي محترم..اگه نميتوني ساكت بشيني برو بيرون...
بعد از نشستن حاجي كه از صداي فرياد قاضي پاك جا خورده بود وكيلش بيتوجه به جو سالن ادامه داد...
_ايا شما اين رو هم ميدونستيد كه خانم شما قبل از قتل مقتول يكبار جمشيد رو در مسجد نزديك به خونه پدريشون ملاقات كردند؟؟...اونم در زماني كه همسر شرعي و قانوني شما بودند !!!..
اب دهنم رو به سختي قورت دادم.... چي بايد ميگفتم...
اب دهنم رو به سختي قورت دادم....بايد چي ميگفتم...هومان كه سكوتم رو ديد بلند شد و گفت:
_اعتراض دارم...حرفاي ايشون دوباره همون لحن سابق رو گرفته...ايشون با تهمت و افترا اصرار در بدنام كردن همسر موكل بنده رو دارند...
قاضي گفت:
_اعتراض وارد نيست..وكيل اولياي دم ادامه بديد...
وكيل دوباره رو به من كرد..
_شما اطلاع داشتيد؟؟
_اينا همه ش تهمته...
-اما تهمت نيست...عين واقعيته...
محكم گفتم:
اگه ميگيد واقعيته اثباتش كنيد...با فيلم با عكس...هرچيزي رو كه نشونم بديد قبول ميكنم...شاهد هم قبول دارم هر شاهدي كه بياريد..الا شهادت يه نفر... اونم حسام زارع....چون تا حالا هرچي شهادت داده دروغ از اب در اومده..
وكيل كه انگار حسابي تو ذوقش خورده بود نگاهي به ساعت مچيش انداخت و به سمت قاضي برگشت...
_ولي به هرحال جناب قاضي عليرغم انكار مجرم نميشه انگيزه ناموس پرستي رو در در ارتكاب قتل نديده گرفت...
هومان بلند شد و براي صحبت كردن اجازه خواست..
_با اجازه از دادگاه محترم موكل بنده در تمامي مراحل دادرسي انتساب به قتل رو از جانب خودشون با صراحت كامل نفي كردند...باز هم تاكيد ميكنم موكل من در قتل جمشيد برزگر هيچ نقشي نداشته و بهتره اقاي جاويدان اول به دنبال قاتل واقعي باشند و بعد به دنبال انگيزه بگردند...
**********
دستي به پيشونيم كشيدم...سرم داشت منفجر ميشد...به وكيل حاجي نگاه كردم كه داشت لايحه اي رو كه خونده بود روي ميز قاضي ميگذاشت...از اون لايحه دو صفحه اي كه با اب و تاب و صداي بلندش خونده بود ، دو خط اخرش تو سرم رژه ميرفت..
"بنا بر دلايل و شواهد و مدارك موجود انتساب بزه قتل از سوي مشتكي عنه نامبرده محرز و مسلم است.بنا بر اين با وكالتي كه از جانب اولياي دم به بنده اعطاء شده است تقاضاي صدور حكم شايسته مبني بر قصاص اقاي بهادر سپهر تاج قاتل جمشيد برزگر را از دادگاه محترم دارم ."
هومان از جلوي ميز قاضي برگشت و گفت:
_جلسه بعدي افتاد بيست و پنجم خرداد...
هومان راست ميگفت...
_بهتره تا جلسه بعد رو حرفام فكر كني...حسامم اگه قاتل باشه اعتراف بكن نيست ...بهتره تا اوضاع از اين وخيم تر نشده بگيم بچه ها واسه ي شهادت بيان...
دستي به صورتم كشيدم...
_بسه ديگه ..واسه امروز ظرفيتم پر پره..تا بيست و پنجم هم خدا بزرگه...
وكيل حاجي هنوز داشت با قاضي حرف ميزد...
_هومان يه چيزي... نميخوام آرش از جريان امروز چيزي بفهمه...
با تعجب گفت :
_جريان امروز!! كدوم يكيش رو ميگي؟!
_همين قصاص و مزخرفايي كه يارو گفت....نه آرش نه بچه هاي ديگه...
سري تكون داد و گفت:
_باشه ...
تقويم كوچيكي كه دستش بود رو گذاشت تو كيفش و گفت:
_راستي تا يادم نرفته... با زن مجيد تلفني صحبت كردم...از شرايط مجيد تو زندان هم براش گفتم....زنه هم انگار حسابي پشيمون بود...اين مدت هم خونه برادرش زندگي ميكرده...قرار شد تا ديرتر نشده رضايت بده....ادرس همون بانكي كه گفتي بهش دادم ...قرار شد بعد بيرون اومدن مجيد برند سراغ همون اشنايي كه گفتي....
_البته اگه شوهره بعد اون تو رفتن اشتي كنه...
ابرويي بالا انداخت و گفت:
_ زن و شوهرن ديگه..خودشون با هم كنار ميان...
با ابرو به خودم اشاره كرد...
_يه نمونه ي مجسمش اينجا نشسته...نميشه تو كارشون دخالت كرد..
بي توجه به تيكه ي هومان نگام چرخيد به وكيل حاجي...داشت پرونده رو برگ ميزد وبعضي برگه ها رو نشون قاضي ميداد...
_پسره رو چيكار كردي؟!
_پسره ؟! اهان !!...اونو كه شرمنده...از توان من خارجه..با وكيلش دو بار رفتيم در خونه ي طرف...هر دوبارم منتظر شدم باباش از مسجد بياد...بعد دوسال هنوز سياه تنشونه...
برخوردشون چطور بود؟؟
_تحويل نگرفتند امابي احترامي هم نكردند ...رضايت هم بي رضايت...يك كلامند...
_فقط قصاص..
فقط فقط...
_گفتي باباش از مسجد اومد..
_اره...تو كوچشون يه مسجده...مسجد رقيه...چند تا خونه باهاشون فاصله داره...
_ميدونم برات زحمته هومان ...همه جوره جبران ميكنم...يه بار ديگه هم برو....اين دفعه برو مسجدشون ...هيات امناي مسجد رو بنداز وسط...شايد اين دفعه جواب داد...
نگام كرد اما نگاش چندان مطمئن نبود...
_باشه داداش...اين يكي راهم امتحان ميكنم....
بالاخره قاضي از روي صندليش بلند شد و با اين كارش پايان جلسه رو اعلام كرد....
فصل چهل و هفتم
اين دفعه با دقت بيشتري به آرش نگاه كردم..حاج خانم راست ميگفت...لاغرتر از قبل شده بود....ديگه از اون همه شادي تو چهره ش خبري نبود...قيافه ش داد ميزد اون بيرون حال و روز خوبي نداره...خنديد و از پشت شيشه گفت:
_چيه داداش؟؟...پسنديدي؟؟
چشم ازش برداشتم....نچي كردم و گفتم:
_نه داداش...جنس بنجل اونم دست دوم راست كار ما نيست...
_ قهقهه اي زد و گفت:
_دست شما درد نكنه...يادم باشه به پريسا بگم...
نگاهي به لب خندونش كردم...حتي ديگه خنده هاش از ته دل نبود...
_كارم داشتي؟؟
_اهان اين محسن ميگفت اينجور كه فهميده يه مدت پيش بين حسام و جمشيد شكر اب شده بود....
_نگفت سر چي؟!
_چرا سر يه پول كلوني كه حسام بايد ميداده به جمشيد...محسن هم از يكي از رفيقاش فهميده...بهش گفتم ميتونه رفيقشو بياره دادگاه واسه شهادت؟!! گفت راضيش ميكنه...
بازم يه اميد ديگه...اينبار به جاي خوشحال شدن احساس ترس ميكردم...نفس بلندي كشيدم تا افكار منفي كه اين روزا بيشتر از روزاي قبل اذيتم ميكرد بندازم بيرون..
_راستي آرش...سمانه ميگفت هرچي زنگ ميزنه گوشي عيالت خاموشه...مثل اينكه كار واجبش داشته ...خبر نداري چرا؟
_نميدونم ...چطور مگه؟؟!!
_يعني چي نميدوني چرا گوشي زنت خاموشه؟!
_چه ميدونم...
كلافه دستي تو موهاش كشيد...
_لابد اونموقع شارژ تموم كرده...
پوزخندي زدم و گفتم:
_لازم نيست فيلم بياي...تابلوئه ازش خبر نداري...
نگام كرد با يه عالم غصه...
_چرا عروسيتو بهم زدي؟؟....تو كه خوب ميشناختيشون ...يه شب بود... تموم ميشد و ميرفت...نه اينكه تو اينجوري عذاب بكشي و اون دختر بيچاره اونجا تو خونه ي باباش..
_چه عذابي؟؟....هيچ عذابي بدتر از اين نيست كه برادرت ناحق زندوني بكشه... اونوقت پاشي بري دستك و دنبك را بندازي و عرو ....
گوشي رو تو دستم جابه جا كردم...
_...لازم نبود به خاطر من عروسي رو به هم بزني...اشتباه خودم بود ..فكر همه جاشو نكردم و جمشيدو كشوندم اونجا...گذاشتم احساسم جاي عقلم تصميم بگيره....درست كاري كه تو الان داري ميكني....هيچ فكر اون دختر بيچاره رو كردي؟؟...كم پشت سرش سر اون نامزدي مسخره ش حرف نبود ...اونم كه حالا تو با به هم زدن عروسي چند برابرش كردي...
آرش از فرط عصبانيت سرخ شده بود اما چيزي نميگفت...رگ خواب آرش دستم بود..غيرتش...كافي بود ديگ غيرتش رو به جوش بيارم...لحنم رو ارومتر كردم...
_اخه چرا فكر اون دختر بيچاره رو نميكني برادر من؟؟...خدا داده مردم بيكار...آرش در دروازه رو ميشه بست اما در دهن مردمو نميشه بست...هيچ فكر كردي در و همسايه براش چه حرفايي در ميارند و چه انگايي رو ميچسبونند به اين دختر....
يهو گرگرفت و داد زد:
_غلط ميكنند...به گور باباشون خنديدند اگه...
گوشي رو محكم تو دستم فشار دادم و با همون لحن گفتم:
_چه خبرته؟؟...ارومتر...مگه تو اين مملكت زندگي نميكني...مگه خبر نداري كافيه يه عروسي به هم بخوره تا يه مشت ادم بيكار بشينند يه كلاغ چهل كلاغ كنند...خبرداري كوچكترين انگشون چيه؟؟... ميگند لابد دختره دختر نبوده كه دوماد جا زده و عروسيو به هم...
_بسه ديگه...
با فريادي كه كشيد از جاش بلند شد و گوشي رو محكم كوبيد روي ميز....اونقدرا صدا داشت كه حواس چند نفري كه اونجا ايستاده بودند متوجه ما بشه...از فرط عصبانيت صورتش كبود شده بود...دستي به گردنش كشيد و چند قدم دورتر پشت به من ايستاد..دستش رو گرفت به گردنش...خوب ميدونستم چه عذابي ميكشه ...خود منم تجربه ش رو داشتم...اونم خيلي زياد...تجربه دوري و جدايي از كسي كه بند بند تنت صداش ميكنه و از تو طلبش ميكنه و اگر چه حقته نميتوني داشته باشيش....به ده دقيقه نرسيد كه دوباره نشست و گوشي رو برداشت..
_ميگي چيكار كنم...خودمم مثل خر موندم تو گل...نه راه پس دارم نه راه پيش...بي مروتا حتي نميذارن دو دقيقه ببينمش ..ديدنش به درك...حتي تلفنشو ازش گرفتند ، نميذارند دو كلوم باهاش حرف يزنم.
_لازم نيست خيلي فسفر بسوزني آرش..راه حلش خيلي ساده ست...يه جشن عروسي بگير... بعدشم دست زنت رو بگير و ببر خونه ت..
_اخه چطور؟؟...چه جوري وقتي تو اين تويي من برم رخت دومادي بپوشم؟؟
لحنم رو ارومتر كردم..
_ببين برادر من...كار من اينجا معلوم نيست...شايد امروز شايدم فردا... شايدم يه سال ديگه..اصلا بگو ده سال ديگه...تا قاتل اصلي پيدا نشه من از اينجا بيرون بيا نيستم...دست زنت رو بگيرو برو سر خونه زندگيت...
_......
_آرش....اينقدر لجبازي نكن پسر...
پوزخندي زد و گفت:
_من لجبازي ميكنم ؟؟..تو كه خودت روي همه لجبازارو روسفيد كردي...هم من هم حيدر و محسن و امير همه حاضرند بيان به بيگناهيت شهادت بدند...خانمت هم هست...چرا با خودت لج كردي...
خنديدم....
_با خودم لج كنم !!... مگه احمقم؟؟
براي اينكه بحث رو بپيچونم گفتم:
_گفتي حيدر...راستي بچه ش به دنيا اومد؟
_تا اونجا كه ميدونم هنوز نه...
_خبرشو نداري كي به دنيا مياد؟؟
با خنده گفت:
_چيه ؟؟ توقع نداري برم ازش بپرسم خانمت كي فارغ ميشه؟؟...مگه من چند سالمه..براي پا به قبله شدن هنوز جوونم ...
خنديدم و گفتم:
_ميخوام همين كه بچه به دنيا اومد يه سكه از طرف من براش كادو ببري..
_به روي چشم داداش...ايشالله خودت تا اونموقع بياي بيرون و كادوش رو خودت بزاري تو قنداقش...
خنديد و ادامه داد...
_هرچندم ايروزا هيچ بچه اي قنداق نميشه..هر بچه اي رو كه بببيني يه پوشك بستند به پاش دو برابر خودش...اونم يا سيستم تهويه مطبوع....دوره ي ما كه بود يه كهنه ميبستند دور پاي بچه...اونم دوسه روزي يه بارم عوضش ميكردند..
خنده هاش بازم از ته دل نبود..دستي به صورتم كشيدم...
_تو تقويم نگاه كردم...نوزدهم همين برج ميلاده...بهتر از اين وقت پيدا نميكني...هم خودتو نجات بده هم اون دختر بيچاره رو...
شرمزده گفت:
_اما تو داداش...
نذاشتم حرفش رو ادامه بده...
_منم با هومان حرف ميزنم... ببينم ميشه يه وثيقه اي چيزي بذارم براي همون يه شب...
خجالت زده سرش رو زير انداخت و تكون داد..
وحشتزده چشمام رو باز كردم..دستامو روي گلوم كشيدم و با ياد اوردن موقعيت زماني و مكاني كه درش بودم نفسي نه چندان بلند كشيدم...بازم يه كابوس ديگه...يه كابوسه مجسم..دستي به صورتم كشيدم...از روي تخت بلند شدم تا يه ليوان اب بخورم....اين شبها هرشبش با كابوس ميگذشت....كابوسايي كه حضور يه چيز درشون مشترك بود...شايد بهتر بود ميگفتم يه نفر...جمشيد...گاهي جمشيد رو به خواب ميديدم كه جيغ ميزد...گاهي هم خودم رو در حاليكه از طناب دار اويزون بودم و تو هوا ميچرخيدم ميديدم و جمشيد رو اون پايين در حال جيغ زدن...با اون صورت باد كرده ي شلي.....بعضي شبا فشار طناب اونقدر شديد ميشد كه وقتي از خواب بيدار ميشدم تا مدتي فشار طناب رو دور گردنم حس ميكردم...چندبار دست كشيدم روي سر و صورتم...زير لب زمزمه كردم "دارم ديوونه ميشم...اين قفس آخرش منو ديوونه ميكنه"چشمام رو روي هم گذاشتم تا دوباره بخوابم اما باز چهره ي وحشت زده ي جمشيد مقابلم نقش بست...دوباره نشستم و يقه لباسم رو كمي كشيدم تا شل تر بشه...مرده اي كه جيغ ميكشيد...يعني اين خوابا چه تعبيري داشت...بلند شدم...چرخي تو اتاق زدم و سرم روبه ميله هاي سلول تكيه دادم...زير لب گفتم:
"اي تو روحت جمشيد كه مردتم دست از سر من برنميداره...هنوز نميدونم چه گناهي در درگاه خدا كردم كه جونوري مثل تو رو سر راهم قرار داد....حتما گناهش بايد خيلي بزرگ بوده باشه اما چرا من چيزي به ياد نميارم.."
سرم رو تكون دادم و سعي كردم همه افكار منفي رو دور بريزم...امروز دهم بود ...آرش چيزي نمي گفت اما از حيدر شنيدم كه قرار عروسي رو براي همون نوزدهم خرداد گذاشته بودند...نه روز ديگه...اين بهترين خبري بود كه تو اين دوماه شنيده بودم..سمانه هم چند بار پيغام فرستاده بود كه بايد حتما منو ببينه اما باز قبول نكردم....نفس عميقي كشيدم و سعي كردم تا به اون دختر فكر كنم...شايد يادشم مثل اون چشماش جادو ميكرد و ديگه كابوس نميديدم...
**************
فصل چهل و هشتم
رو به روي هومان نشسته بودم...هومان تو فكر بود و با روان نويسش بازي ميكرد...به غير از سلام و احوالپرسي هاي معمولي هنوز چيزي بينمون رد و بدل نشده بود...اونقدر غرق فكر بود كه من هم ترجيح دادم حرفي نزنم و به روان نويس توي دستش خيره شم...چند دقيقه كه گذشت روان نويسش رو به روي ميز گذاشت و گفت:
_يه چيزي هست كه ميدونم خيلي عصبانيت ميكنه اما بهتره كه در جريان باشي...
نگام رو از روي روان نويسش برداشتم و خيره شدم بهش...
_من ديروز و امروز رفتم پيش قاضي...
چيزي از حرفاش سر در نياوردم...تو اين مدت كه اونقدر فشار روم زياد بود كه تا جنون فاصله اي نداشتم...شايدم به قول زندونياي ديگه روح زندان كم كم داشت روح من رو هم تسخير ميكرد...حرفش رو ادامه نداد...كلافه از سكوتش دستي به پيشونيم كشيدم و گفتم:
_خوب تو ديروز و امروز رفتي پيش قاضي..حالا بگو چرا من بايد عصباني بشم؟؟
مكثي كرد و گفت:
_چون تنها نرفتم...
سعي كردم روح زندان رو از خودم دور كنم تا بهتر فكر كنم...منظورش چي بود؟؟
_خوب تو ديروز و امروز رفتي پيش قاضي و تنها نرفتي...بگو چرا من بايد عصباني بشم؟؟
_ميدونم ازشنيدنش عصباني ميشه فقط ازت ميخوام كه آروم باشي.....
بي اراده دستام مشت شد....
_جان هومان اين تنها راهمون براي اينكه زمان بخريم بود....
زير لب غريدم...
_تو چيكاركردي هومان؟؟!!
دوتا دستاش رو گرفت بالا و به نشونه آروم باش تكون داد...
_قبل از اينكه چيزي بگم ميخوام اينو بدوني.....دير يا زود اين اتفاق مي افتاد..من پرونده روچندروز پيش خوندم...اون وكيله جاويدان رو ميگم.. از قاضي خواسته بودتابراي جلسه بيست و پنجم سمانه رواحضاركنن ..خواسته بود ازش بازجويي بشه و...
با شنيدن اسم سمانه از زبون هومان بلند شدم ...
_شماها چه غلطي كردين؟؟؟
_ببين بهادر ..داد نزن...اين چيزي نبود كه دست من و تو باشه... بهتر بود قبل از اين كه رسما احضاربشه خودش بره و همه چيزو بگه...درسته كم سن و ساله اما به سني رسيده كه بدونه بايد خودش پاي اشتباهش تا اخر وايسه...فكر ميكني تا كي ميتوني با قايم كردنش و سينه سپر كردن ازش محافظت كني؟؟
يقه كتشو محكم به دست گرفتم...
_خفه شو... فقط خفه شو....تو ميدوني چيكار كردي؟؟
با دستاش سعي كرد يقشو از دستم در بياره...
_اين خواست خود سمانه بود..من همه چي رو براش توضيح دادم...حتي گفتم كه احتمال زنداني شدنش هم وجود داره...ولي قبول كرد...هر روز به گوشي من زنگ ميزد و گريه ميكرد...خودش ميخواست بياد تا....
فرياد زدم..
_تو چرا خامش شدي.؟؟..تو كه ميدونستي اگه اعتراف كنه بازداشتش ميكنند...
_سعي كن اروم باشي مرد تا همه چيزو برات بگم...مو به مو...
يقه ش رو ول كردم و سرمو بين دو تا دستام گرفتم...
_گوش كن بهادر...
برگشتم و انگشتم رو به سمتش گرفتم..
_نه تو گوش كن هومان ...امروز كمرم شكست...تو شكونديش...كاري كه جمشيد نتونست بكنه تو كردي...من اگه ميخواستم پاي سمانه رو به اينجايي كه باز شد باز كنم اين همه بدبختي نميكشيدم..همون اول ميرفتم و از جمشيد شكايت ميكردم و تمام...نه اينكه الانه بيافتم گوشه ي اين زندون...
زدم به تخت سينه م و داد زدم...
_....شدم يه ادم بي خاصيت...ادمي كه يه گوشه افتاده....ميفهمي هومان..ادمي كه دوماهه فقط نفس ميكشه...
در حاليكه به نفس افتاده بودم گفتم:
_فقط اينو بدون... اگه زنم بيافته زندون همه چي بين ما تمومه هومان...
با تاسف نگام كرد...روي صندلي نشستم و ارنجم رو گذاشتم روي ميز...سرم رو بين دستام گرفتم و تا اونجا كه ميتونستم چشمام رو قايم كردم...لعنت...لعنت به اين بغض لعنتي...چه وقت شكستن بود و لعنت به اين اشكا ، چه وقت نشستن....
_ببين مرد...من ميرم بيرون يه دوري ميزنم تا اروم بشي..اونموقع بهتر ميشه صحبت كرد...
وقتي رفت دستام رو برداشتم و سرم رو بالا اوردم...قلبم به سوزش افتاده بود..اين روزا اين درد قلب لعنتي به بقيه ي بد بختيام اضافه شده بود..فكر اينكه سمانه الان بازداشت شده ديوونه م ميكرد...
دستامو محكم به صورتم كشيدم تا اشكام رو پاك كنم...يه جايي شنيدم كه وقتي مرد درد داره يه كوه غم داره...اما صد رحمت به كوه..لعنت به اين درد لعنتي كه از ده تا كوه هم سنگين تره....دوباره به اشكام اجازه دادم رو صورتم غلط بزنند...كدوم احمقي بوده كه گفته مرد گريه نميكنه...هركي بوده عجب دل خوشي داشته...
ادامه دارد....
roman بهادر(15)
roman بهادر(15)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۳ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۱۰:۱۶:۴۴ توسط:مديريت فروشگاه موضوع:
|
نظرات (0)
هر گرم طلا 7 رقمي شد
به گزارش سايت طلا، عليرغم افت 1.4 درصدي بهاي اونس در بازارهاي جهاني،
بازار داخل امروز همزمان با رشد دلار افزايشي شد و هر مثقال طلاي 17 عيار
با تقويت 20 هزار تومان در بازار داخل به 447 هزار تومان رسيد.
در همين حال، هرگرم طلاي 18 عيار نيز با رشد 3 هزار و 760 تومان، 7 رقمي شد، و به 1,031,900 ريال رسيد.
اين گزارش حاكيست، از ديگر ركوردشكني هاي مهم امروز سكه يك ميليون توماني در بازار بود.
هر قطعه سكه تمام بهار آزادي امروز در سبزه ميدان با رشد 33 هزار تومان به رقم بي سابقه يك ميليون و 11 هزار تومان رسيد.
سكه طرح قديم نيز با رشد همان 33 هزار تومان يك ميليون و 10 هزار تومان معامله شد.
بر پايه گزارش سايت طلا، نيم سكه نيز امروز با افزايش 16 هزار تومان، 505
هزار تومان، و هر ربع سكه با رشد 9 هزار تومان 253 هزار تومان به فروش
رسيد.
سكه گرمي نيز در همين بازار 5 هزار تومان صعود و به رقم 142 هزار تومان دست يافت.
براساس اين گزارش، بازار ارز امروز روزي افزايش را پشت سر گذاشت.
امروز صرافي ها دلار آمريكا را 2519 تومان بفروش مي رساندند. اين رقم 47 تومان بيشتر از بهاي دلار در روز قبل مي باشد.
يورو نيز كه امروز همگام با ديگر ارزها در مسير افزايشي قرار گرفته بود،
3250 تومان و هر پوند 4070 تومان در بازار ارز معامله شد. درهم نيز امروز
با رشد 14 تومان 688 تومان در اين بازار عرضه شد.
گفتني است، امروز هر اونس طلا با افت 8 دلار و 30 سنت در بازار هاي حهاني به 1765 دلار و 70 سنت معامله شد.
هر گرم طلا 7 رقمي شد
هر گرم طلا 7 رقمي شد
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۳ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۱۰:۱۶:۴۴ توسط:مديريت فروشگاه موضوع:
|
نظرات (0)
roman بهادر(14)
فصل چهلم
سرمدي با وجود شغلي كه داشت از اون دسته ادمايي بود كه نميتونست خوشحالي يا ناراحتيش و حتي عصبانيتش رو به راحتي پنهون كنه...قيافه خندونش از اومدن با دستاي پر خبر ميداد..
_چه خبر رفيق؟؟ ...نبينم پنچر باشي..
صندلي رو كشيدم عقب و نشستم...بعد ده روز حبس حال و حوصله اينكه با كسي شوخي كنم نداشتم....و بدترش اينكه يكي با من شوخي كنه..
_چه خبر از خودت؟؟
_من كه خبراي خوب خوب...اونقدر خوب كه شنيدنش مشتلق داره...
دستام رو گذاشتم روي ميز و اميدوار گفتم:
_چي شد؟؟نكنه قاتل رو پيدا كردي؟؟
خنديد و با شيطنت گفت:
_چي شد بهادر... شارژ شدي يهويي؟؟
_هومااااان..
_جانم...حالا كووو تا قاتل پيدا بشه...
صورتم كشيد تو هم..لم دادم روي صندلي و پاهام رو دراز كردم...دوباره خنديد و كيفش رو از كنار پاش برداشت و گذاشت روي ميز...
_بالاخره بعد از كلي دوندگي كردن تونستم اين بازپرسه رو راضي كنم تا دستور استعلام بده...ايناهاش...اين پرينت تلفن همراه جمشيده...
يه پرينت مخابراتي از تو كيفش در اورد...انگشتش رو گذاشت رو اخرين شماره و برگه رو گرفت طرفم...
_اينم اخرين تماس...درست شب بيست و چهارم بهمن ساعت ده و چهل و هشت دقيقه..
_.....
اينجور كه ارش ميگفت طرفاي ده و سي دقيقه سوله رو ترك كرديد...
ذهنم رو بردم به اونشب كذايي...ارش راست ميگفت...همون حدودا بود...
حدس بزن اين شماره متعلق به كي هست ؟؟
برگه رو دستم گرفتم و به شماره نگاه كردم...چهار رقم اخرش اشنا نبود..
_شماره كيه؟؟!!
خنديد و گفت:
_يكي به اسم سجاد عابدي....
گيج به صورت خندون هومان نگاه كردم..
_سجاد عابدي!!!!كي هست؟!
_والله ما هم اول خبرنداشتيم كيه ...اين بود كه با يه احضاريه از دادسرا رفتيم در خونه ش..همون ادرسي كه به مخابرات داده بود...اول فكر ميكرديم اين بنده ي خدا همون قاتله...واسه همين به ارش سپردم تا مراقب باشه و تا جايي كه تونستيم احتياط كرديم...خلاصه اينكه همون موقع با ارش پاشد اومد دادسرا..يه جوون بيست و پنج شش ساله بود...بازپرس هم ازش سئوال كرد كه شب بيست و چهارم بهمن از تلفن جمشيد برزگر كه به قتل رسيده به اين شماره تماس گرفته شده .....خلاصه تا اسم قتل اومد بدبخت از ترس رو به سكته شد..صورتشم سفيد سفيد.... گفت كسي رو به اسم جمشيد برزگر نميشناسه...تقوي هم پرينت تلفن رو گرفت جلوش و نشونش داد...پرينت رو كه ديد يهو رنگش برگشت و حالش جا اومد...
دوباره خنديد و ميون خنده ش گفت:
_جوون بيچاره...چي كشيد...
_خوب...
_خط مال اين بابا نبوده..
متعجب از خنده ي هومان گفتم:
_چي؟!!..معلومه چي داري ميگي؟؟
_اي بابا....يعني سيم كارت يه اسمش بوده ولي حدود دو سال پيش خط رو فروخته به پسر عمه ش بدون اينكه سندش رو منتقل كنه....
_پسر عمه ش...
_اره بهادر...پسر عمه ش كه اتفاقا همين حسام خودمونه....
حيرت زده فرياد زدم...
_ميدونستم...ميدونستم هومان...ميدونستم يه چيزي تو كيسشه...
خندون گفت:
_هنوز هيچ چي معلوم نيست بهادر....ولي مطمئنيم كه حسام اخرين نفري بوده كه با جمشيد تلفني حرف زده و قطعا از بودن جمشيد تو اون سوله خبر داشته...اينجا رو نگاه كن...
به جايي كه انگشت روش گذاشته بود نگاه كردم...
_طبق اين پرينت اونشب جمشيديه مكالمه به مدت هفت دقيقه و پنجاه و يك ثانيه با حسام داشته ولي....
_ولي چي هومان؟؟
_من پرونده رو كامل خوندم...حسام تو صورتجلسه ي مربوط به شهادت شهود گفته كه اخرين باري كه با جمشيد تلفني صحبت كرده دو روز قبل از ناپديد شدنش بوده...
_و اين يعني حقيقت رو پنهان كرده..
_بدتر..اين يعني تو بخشي از شهادتش دروغ گفته...شهادت دروغ داده كه اين خودش جرمه... و اگرم بعد از صحبت تلفني با جمشيد به سوله رفته باشه اين فرضيه وجود داره كه خود حسام قاتل باشه...
بي صبرانه گفتم:
_حالا چي ميشه هومان؟؟
بلند خنديد و برگ ديگه اي رو از كيفش بيرون اورد و گفت:
_چي ميشه؟!! اينو ميبيني....اين يه كپي از حكم جلب حسامه...
كپي برگ جلب رو از دستش گرفتم و نگاه كردم...
_حالا اگه گفتي اصلش كجاست؟!
_اصلش؟!!
_اصلش دست آرشه تا ببره كلانتري...
با خنده گفت
_به احتمال زياد الان با يه مامور در خونشون منتظر ايستاده...
يه نگاه به ساعتش كرد...
_سر ظهرم هست..بنده خدا پاي سفره نهار نباشه...
نگاهي به حكم جلب انداختم..دوباره صداش تو گوشم پيچيد كه فرياد ميزد قاتل....از اينكه حسام امشب رو تو بازداشتگاه صبح ميكنه بدجور خوشحالم ميكرد...خيلي غير منصفانه بود كه من اين تو باشم و اون ناكس ، بيرون از اينجا مشغول بردن ابروي من باشه.
بند شماره پنج كه من داخلش حبس بودم يه سالن بود با سي تا سلول..سلول شماره سيزده..تو اين بند حدود صد تا زنداني حبس بودن از هر قماشي كه بخواي...از دزد و قاتل گرفته تا باج گير و بدهكار بينوا...تو اين چند روز با هم سلوليام كم و بيش اشنا شده بودم..چيزي از خودم بهشون نگفته بودم و اما امار همشون رو داشتم...عارف همون پسره كه چاي داده بود دستم ..بيشتر از همه با اون عياق شده بودم...اونم اطلاعات مربوط به بقيه رو به من ميداد...مجيد همون جوون بيست و پنج شش ساله دو ماهي بود كه به خاطر مهريه سه هزارتايي زنش راهي زندان شده بود..اونم چون نتونسته بود خونه سوا از خونه پدريش واسه خانمش بگيره ...لابد ميخواسته با مهريه ازش زهرچشم بگيره...شرط ميبستم پسره بلد نبود تا صد بشماره و سه هزار تا سكه مهر زنش كرده بود...يكي ديگشون يه پيرمرد هفتاد و سه ساله كه همه بهش ميگفتند بابا حبيب...عارف ميگفت حبس ابد خورده اونم به جرم قاچاق مواد از نوع سنتيش ...ترياك... از اون شيره اي هاش بود ... كُپ اسدلله...اون دوتاي ديگه كه يكيشون ابراهيم بود و يكيشون فرهاد ..ابراهيم چك بي محل كشيده بود اونم ميلياردي ...فرهادم كلاهبرداري كرده بود ميليوني.. همون جريان كلاهبرداري هاي گلد كوييست...اما عارف..هنوز بيست سالش هم نشده بود..به جرم قتل اينجا حبس بود...اينجور كه ميگفت دو سال پيش سر يه دعواي ساده يكي رو هل داده و سر طرفم خورده به لبه جدول و بعد يه ماه كه تو كما رفته تموم ميكنه...به همين سادگي...ميگفت حكم قصاصش ماه قبل تو ديوانعالي تاييد شده و همين روزاست به قصاص خون مقتول بفرستنش بالاي دار..ميگفت پدر پيرش هميشه ميگفته تو دعوا حلوا بر نميكنند اما كو گوش شنوا..يه پسر نوجوون تخس با اونهمه منم منم...هر دعوايي كه تو محل ميشده خودش رو مينداخته وسط و اينم عاقبت عشق دعوا بودنش....سن و سالي نداشت... جوونتر از اوني بود كه چيزي از زندگي فهميده باشه..بوي سيگار تو اتاق پيچيده بود زيادي وسوسه كننده بود...بابا حبيب و مجيد..سيگار چاي سيگار چاي تركيب جالبي بود..بوي سيگار داشت وسوسه م ميكرد...از اتاق بيرون اومدم...يه اخم روي صورتم نشوندم و از بين ازدحام جمعيت سالن رد شدم.....اينجوري هيچ كس جرات نزديك شدن به من رو نميكرد چه برسه به شاخ شدن.....اخرشب در سالن رو ميبستند و كسي نميتونست وارد محوطه ي حياط بشه..پشت در سالن ايستادم و از پشت ميله ها اسمون رو نگاه كردم..هوا ابري بود بدون حتي يه دونه ستاره...هر از گاهي يه نم از بارون بهاري همراه باباد رو صورتم مينشست... دلم براي مهناز تنگ شده بود...و سمانه.....سرم رو تكيه دادم به ميله هاي در...يعني الان چه ميكرد... همونقدر كه دلتنگش بودم اونم دلتنگ بود يا فقط از اين ناراحت بود كه تكيه گاهش رو از دست داده...دوست داشتم بدونم بعد از شنيدن خبر مرگ جمشيد چه احساسي بهش دست داده...غمگين شده يا ناراحت...حتمي اشك ريخته..ولي حيف اون مرواريدا كه واسه ي يكي مثل جمشيد بريزه...خدا وكيلي اگه لياقت يه دونش رو داشته باشه...
***********
فصل چهل و يكم
تا زماني كه اسمم رو از بلندگو صدا كنند نفهميدم چندبار طول اتاق رو طي كردم...اينده م بستگي به بازجويي امروز داشت..اگه حسام قاتل بود علاوه بر ازاد شدن راحت تر ميشد ابروي رفته م رو جمع كرد...ابرويي كه خودش از من برده بود..هر چي زودتر از اين تو ميومدم بيرون بهتر ميتونستم شايعه ها رو كنترل كنم... نگاهي به عارف كردم..از صيح دمغ بود...مجيد هم داشت سيگاري رو كه تازه روشن كرده بود با ولع پك ميزد و دودش رو ميفرستاد هوا...نگاهي به سرخي نوك سيگارش كردم...دلم ميخواست زنش اينجا بود...اين صحنه رو ميديد كه اجاق چه خونه اي رو داشت براش روشن ميكرد....ساعت يك بود كه اخر اسمم رو صدا كردن..فاصله بين سلول و سالن ملاقات رو در كمتر از يه دقيقه طي كردم...بي خبري داشت به مرز جنون ميكشوندتم..تمام اميدم به جلسه بازجويي حسام بود..كاش ميشد خودم هم اونجا ميبودم..در اتاق بيست و دو رو كه باز كردم هومان و آرش رو كنار هم ديدم..از ديدن آرش تو اون اتاق تعجب نكردم..اين اسكناساي خرد سبزرنگ عجيب اينجا جادو ميكرد...آرش اومد به طرفم و بغلم كرد... دست گذاشتم رو شونه ش و از خودم دورش كردم...حسابي خورد تو ذوقش.....
_داداش هي تو هم بزن تو پرما....
خنديدم و زدم و دستمو دور گردنش حلقه كردم...اونقدر محكم فشار دادم كه اخش در اومد...اين پسر خيلي گردنم حق داشت..
_مگه بهت نگفته بودم از اين لوس بازي ها خوشم نمياد ؟؟...بكش كنار ببينم...
صندلي رو كشيدم عقب و نشستم رو به روي هومان...
_چي شد!...كار خودش بود..نه؟!!
_اول سلام بعدا كلام بهادر خان..
_اول سلام بعدا كلام بهادر خان..
بي حوصله دستي تكون دادم و گفتم:
_اينجا زندونه داداش..اين عرض ادب كردنا مال بيرونه..دِ ميگي چي شد يا نه؟؟
خنديد و گفت:
_والله تا جايي كه ميدونم سلام كردن بيرون زندان و داخل زندان نداره..
ميدونستم خبر خوبي داره...هومان از اون ادما بود كه واسه گفتن خبر بد ترديد نميكرد اما خبر اي خوب رو تا جون به لبت نميرسوند نميگفت...حوصله بازياش رو نداشتم واسه همين دستمو محكم كوبيدم روي ميز و با عصبانيت گفتم:
_هومان ديوونه م نكن...ميگي يا نه؟؟
دستاشو به نشونه تسليم بالا برد..
_چرا ميزني بهادر؟؟!!...باشه...بچه كه زدن نداره..
همونطور كه ميخنديد برگه اي رو از تو كيفش كشيد بيرون...
_حسام زارع فرزند حمزه بيست پنج ساله تا سوم راهنمايي ام بيشتر درس نخونده..و در مورد شغلش..
_اينا چيه ديگه؟!..مگه من بيوگرافيشو ازت خواسته بودم؟؟
آرش پادر ميوني كرد و گفت:
_اقا مخلص كلام...در حال حاضر غازميچرونه..
هومان خنديد و گفت:
_بالاخره بايد از فرعيات شروع كنم تا به اصليات برسم..
پاك شده بودم منتر اين دوتا...كلافه زير لب غريدم...
_هووومان...
آرش دست گذاشت رو شونه ي هومان و گفت :
_داداش سرمدي بيخيال اصليات و فرعيات..اصلا بذار خودم فرعياتشو شروع كنم تا شما گرم بشي و به اصلياتش برسي..
بعد رو كرد به من و گفت:
خدمت رييس خودم بگم كه ديروز برگ جلب رو با اميربرديم كلانتري...بعدشم با يه مامور رفتيم در خونشون...بگو خوب...
_......
_خوب بگو خوب ديگه...
_آرش!!!
_اهان حالا شد...خلاصه سرت رو درد نيارم... اميرو سپردم در پشتي خونشون كشيك بده... اخه خونشون هم در به حياطه هم در به ساختمون گفتم يهويي از اون طرف در نره.. اول باباش اومد دم در ما هم گفتيم با حسام كار داريم..نميدونم چرا باباش بنده خدا تا ما رو ديد بدجور جا خورد و ترسيد...رفت تو و پنج دقيقه بعد با حسام اومد دم در..حسامم سياه پوش...دمو دهنشم قرمز بود... گمونم نهار ماكاروني داشتند...اولش ترسيده بود اما تا منو با سربازه ديد اخماشو كرد تو هم گفت"فرمايش" ... همينكه برگ جلب رو دستمون ديد گرخيد..بچه م چيزي نمونده بود پس بيافته...حس ششمم همونجا بهم گفت يه چيزي تو كاسشه.....از ماموره خوشم اومد ...هرچي بهش گفت واسه چي منو بازداشت ميكني؟؟!! اخه من كه كاري نكردم محلشم نداد..گفت بياي كلانتري همه چي معلوم ميشه...
_چي شد؟؟ چيزي پس داد؟؟
هومان سرفه اي كرد و گفت:
_اولش كه نه...تو جلسه امروز تقوي از اول سوالا رو تكرار كرد ..اينكه اخرين بار كجا جمشيد رو ديده و اخرين تماسي كه با جمشيد داشت كي بوده و همون سوالاي دفعه اول..اونم همون جوابا رو بدون يه واو كمتر داد...گفت كه اخرين بار ده روز قبل از ناپديد شدنش ديدتش و اخرين تماس تلفني كه باهاش داشته دو روز قبل از گم شدنش بوده..بازپرس هم ازش پرسيد مطمئنه اونم جواب داد صد در صد ..اونوقت تقوي بهش گفت كه "طبق گفته شما اخرين تماس تلفني شما با مقتول دو روز قبل از مرگش بوده اما بنابر شواهدي در شبي كه مقتول به قتل رسيده و به احتمال زياد درهمون ساعات پاياني حيات جمشيد برزگر با مقتول مكالمه تلفني داشتيد ".
خنديد و ادامه داد...
_بهادر بايد ميبودي و قيافشو ميديدي...به معناي واقعي كلمه پس افتاد...اونقدر كه زبونش الكن شده بود و نميتونست جواب بده..باز پرس هم بهش مهلت فكر كردن نداد و گفت:
"به چه دليل شهادت دروغ دادي؟؟"
كاسه صبرم داشت لبريز ميشد..
_خوب چي گفت ؟؟
_هيچي... انكار كرد...گفت بهادر و ادماش برام پاپوش درست كردند و از اين حرفا...اما به اينجا كه رسيد بازپرس پرينت رو جلو صورتش تكون داد و فرياد زد:
"اقاي زلرع بهتره جوسازي نكنيد..اين پرينت تلفن مقتوله... اخرين شماره اي كه جمشيد يرزگر تماس گرفته و اتفاقا در همون شبي بوده كه به قتل رسيده شمار ...091 هست ..اينم نامه استعلام از مخابراته..اين خط متعلق به سجاد عابدي ناميه كه دست بر قضا پسر دايي شماست...بر حسب اظهارت ايشون اين خط رو حدود دوسال پيش به شما فروخته.....حسامم مونده بود چي بگه...معلوم بود ادم هفت خطيه ولي نميدونم چرا فكر اينجاشو نكرده بود...
_اخرش چي گفت؟؟
_چي داشت بگه..علاوه بر زبونش مغزشم فلج شده بود..
بازپزس هم بهش پريد كه چرا دروغ گفته...اونم مونده بود چي جواب بده..اينجا من اجازه گرفتم تا چند تا سئوال ازش بپرسم....ازش پرسيدم كه..
_"طبق اين پرينت جمشيد برزگر در همون شبي كه به قتل رسيده با شما تماس گرفته و به مدت هفت دقيقه با مقتول صحبت كرديد...ميشه بگيد مقتول در چه مورد با شما صحبت كرده؟؟..
اولش هيچي نگفت.....انگار هنوزم دنبال راه فرار ميگشت ولي بعد اينكه خوب دو دوتا چهارتا كرد گفت:
_درسته ..اون شب جمشيد به من زنگ زد..
_و به شما چي گفت؟؟
من مني كرد و گفت:
_گفت ادماي بهادر دزديدنش و اوردنش تو يه سوله حوالي كمربندي حسين اباد...اينم گفت حسابي كتك خورده..همش همين بود...
_همين ..اما شما هفت دقيقه مكالمه داشتيد؟؟
باز چيزي نگفت...منم گفتم تا توپ تو زمينه حريفه يه شوت اساسي بكنم واسه همين گفتم:
_ايا جمشيد با توجه به سردي و تاريكي هوا و اينكه مسير كاملا دور از جاده بود از شما نخواست كه به دنبالش بريد؟؟"
داداش اينجا كه رسيد به من من افتاد...بدبخت مثل خر تو گل مونده بود..بازپرس هم زرنگي كرد و بهش مجازات شهادت دروغ رو گفت و بهش گفت همين الانم جزو مظنونين به قتله جمشيده..اونم تا اسم مظنون به قتل رو شنيد به بازپرس گفت جمشيديه چند روزي رفت خونه مجردي يكي از بچه ها بمونه... تا اينكه يه شب يكي از بچه ها زنگ زد و گفت جمشيد يهويي نيست شده...اينطور كه خود حسامم ميگفت جمشيد اومدن و رفتنش دست خودش بود...عشق مسافرت بوده... ميديدي يهو غيبش ميزده و هفته بعد پيداش ميشده..تازه ميفهميدي رفته شمال...واسه همين حتي خود حسامم خيلي شك نكرده بوده تا اونشب طرفاي ساعت ده يازده بوده كه جمشيد بهش زنگ زده...بهش گفته ادماي بهادر از تو خونه كشيدنش بيرون و اوردنش توي يه سوله ولش كردند...گفته هيچ وسيله اي براي برگشتن نداره و ازش خواسته فوري بره دنبالش...بازپرس هم ازش پرسيد رفته يا نه...دوباره تو جواب دادن مردد شد و گفت كه رفته...سوله رو هم پيدا كرده ولي نديدتش و با وجود بارون شديدي كه اونشب ميومده..هرچي گشته پيداش نكرده...
با عصبانيت فرياد زدم...
_دروغ ميگه كثافت...كار خودش بوده...مگه ميشه تا اونجا رفته باشه و جمشيدو نديده باشه...
هومان دستاشو حلقه كرد تو هم و گذاشت روي ميز...
_خوشبختانه بازپرس هم همين عقيده رو داشت..دوباره ازش پرسيد كه جرا حقيقتو پنهون كرده و دروغ گفته...اونم گفت از بهادر و ادماش ترسيده...
صورتم كشيد تو هم.....
_چي؟؟اون عوضي ترسيده و بعد اومده ضد من شهادت داده..
_دقيقا..بازپرس هم قبول نكرد..چون چندين بار عليه تو شهادت داده..پس موضوع ترس از تو منتفي ميشه....اخر سر هم گفت ترسيدم برام دردسر بشه ... اينطور كه تعريف كرد چند روز كه خبري از جمشيد نميشه مطمئن ميشه كه تو يه بلايي سر جمشيد اوردي...واسه همين باباي جمشيدو ميندازه جلو..اونم به اسم ادم ربايي كه تيرش به سنگ ميخوره....تا اينكه جنازه پيدا ميشه.....
_هومان اعتراف چي؟! اعتراف كرد كشتتش يا نه؟؟
_هنوز نه...گمونم نميكنم به همين سادگيا هم اعتراف كنه.....
دستي به صورتم كشيدم و سرم رو تكون دادم...
ارش گفت:
_نگران نباش داداش...درسته كه جمشيد و حسام دوستاي نزديك بودن ولي اينطور كه محسن از بچه محلاشون فهميده سر يه چك كه جمشيد براي حسام كشيده و برگشت خورده با هم اختلاف داشتند ..ما داريم عليه حسام مدرك جمع ميكنيم..حتي به اسماعيلم سپردم....يادته كه گفته بودمش حسامو تعقيب كنه...حسابي امارشو برداشته..يك يك محله و خونه هايي كه حسام رفت و امد داشته رو شناسايي كرده..اينجور كه فهميده تو كار فروش مواد مخدر صنعتيه...اونم شيشه...
هومان ادامه داد...
_علاوه بر اون سابقه كيفري حسام رو استعلام كردم...سه مورد محكوميت قطعي تو كارنامه ش داره...دو مورد مزاحمت و يه مورد حمل مواد...براي مزاحمت زندان هم رفته..از اين نظر سابقه دار هست...
كلافه تر از قبل گفتم:
_اخرش چي ؟؟ اخرش چي شد؟؟!!
آرش خنديد و گفت:
_اخرش !! دم اين بازپرسه گرم..بهتره خودتو اماده پذيرايي كني..امروز و شايدم فردا قراره واست مهمون بياد..
مهمون !!!!! با عصبانيت گفتم:
_معلومه چي واسه خودت ميگي؟!!
خنديد و با شيطنت ابروشو چند بار بالا انداخت..هومان در حاليكه دفتر دستكشو ميذاشت تو كيفش گفت:
_بازپرس حكم بازداشت حسام رو صادر كرد...
_چي ؟؟!!
با حيرت پرسيدم :
اون عوضي باز داشت شده؟؟!!!
هومان خنديد...
_اره ديگه...نشنيدي ميگند چاه نكن بهر كسي اول خودت دوم كسي....حالا مصداق واقعي اين ادمه...بازپرس گفت با توجه به اعترافش و اينكه شب قتل در محل وقوع قتل حضور داشته و پنهون كرده و اينكه دلايلش براي شهادت كذبي كه داده توجيه كننده نبوده قرار باز داشتش رو صادر كرد...منتها با وثيقه بالا...اونم صد و پنجاه ميليون تومن..
آرشم همراه با هومان خنديد و گفت :
_كه اونم بعيده بتونه جور كنه...
_از كجا اينقدر مطمئني؟!
_براي اينكه با بچه ها امارشو گرفتيم...از خودش چيزي نداره...خونه پدرشم اجاره ايه..
هومان در حاليكه اماده رفتن ميشد گفت:
_چون مظنونه اگه نتونه وثيقه رو جور كنه بايد تا رفع اتهام تو بازداشت بمونه...
ايستاد و گفت:
راستي يه چيز ديگه تا يادم نرفته...
دستشو كرد تو جيب كتش..
_ديروز كه بر ميگشتم خانمت رو ديدم كه بيرون نشسته بود....
سمانه!! بازم اومده بود!!!....الحق كه دختر لجبازي بود...
_باهاش صحبت كردم..گفت حتما بايد باهات حرف بزنه...ميگفت حرفاي مهمي داره كه بايد به خودت بزنه....اينجور كه فهميدم حتي اجازه ندادي به ملاقاتت بياد...چرا نميذاري لااقل يه بار بياد و حرفاشو بزنه؟!!
_نه هومان...يه بار گفتم...نميخوام يه همچين جايي بياد..
شونه ش رو بالا انداخت وگفت:
_به هر حال من براتون يه وقت ملاقات خصوصي گرفتم...
عصبي بلند شدم و گفتم:
_واسه چي اين كارو كردي ؟؟..با تعجب گفت:
_كدوم كار؟؟
_هومانكنسلش كن....نميخوام پاي زنم به همچين جايي باز بشه..
حق به جانب گفت:
_ميشه بگي نگران چي هستي؟؟ ..اين همه زن ميان وميرن ...زن تو هم يكيشون..بهتر نيست حرفاشو بشنوي..
آرش پا در ميوني كرد و گفت:
_داداش خودم ميارمش و خودمم ميبرمش...خيالت راحت همه جوره هواشو دارم..
.هومان گفت:
_اتاقاي خصوصي اينجا محدودند...با پارتي بازي تونستم واسه هشت روز ديگه يه وقت ملاقات شرعي براتون بگيرم..
با عصبانيت نگاش كردم...بين به زبون اوردن دوباره ي نه مردد شدم....بدجور دلتنگش شده بودم....
نگاهي به لباسي كه تنم بود انداختم... كدوم مرديه كه دلش بخواد همسرش تو همچين جايي اونم با همچين لباسي ببينتش..هيچ دلم نميخواست با اين سر و وضع جلوي سمانه ظاهر بشم..سمانه هميشه من رو با بهترين ظاهر ديده بود ولي حالا ، اين بهادر با اين لباسي كه سرتاپاش ترازوهاي ريز نقاشي شده بود ..دوست نداشتم اين جمله رو به كار ببرم اما زيادي رقت انگيز شده بود..
فصل چهل و دوم
امروز چهاردهمين روزي بود كه تو اين زندان حبس بودم..اگه اون شش روزي رو هم كه تو اگاهي اب خنك خوردم رو هم حساب ميكردم ميشد بيست روز...نصفه شبي بيخوابي زده بود به سرم..صداي گريه هاي ارومي كه از بالاي سرم مي اومد هم قاطيه اين بيخوابي ها به بقيه بد بختيام اضافه شده بود...نشستم روي تخت تا بهتر ساعت رو ببينم.....ساعت از دو نيمه شب گذشته بود..اين چند شبه عارف بدجور بيتابي ميكرد ..از چند روز پيش كه اومدند بردنش و دستور اجراي حكم اعدامش رو بهش ابلاغ كردند بعضي نيمه شبا با صداي گريه هاش از خواب بيدار ميشدم..اينطور كه از بين حرفاش فهميدم دو ماه ديگه حكم قصاصش اجرا ميشد..چشم در برابر چشم...جان هم در برابر جان..معامله ي منصفانه اي بود..شايد اگه منم به جاي اينكه الكي پول خرج كنم و ارد بخرم از داروي خواب اور حاج صفر بهش خورونده بودم ، تو اين معامله كمتر ضرر ميكردم....لا اقل از اين كه بيگناه حبس رفتم و و بعد سي سال ابرو جمع كردن حالا بايد گوشه زندون اب خنك بخورم اتيش نميگرفتم...دوباره دراز كشيدم..ساعدم رو گذاشتم رو چشمام و زير لب زمزمه كردم...
_خدايا بزرگيتو شكر...نميدونم تو زندگيم چه گناهي در حق بنده هات مرتكب شدم كه يكي مثل جمشيدو سر رام گذاشتي...اگه ازمايش الهي بود كه دهنمون بد رقم سرويس شد..
صداي گريه ي عارف بلندتر شد...
_اگرم حكمتي توش هست يه ندايي بده شايد دردش قابل تحمل تر شد..
پتو رو كشيدم رو سرمو و با وجود گريه هاي عارف سعي كردم بخوابم..فردا بعد از ظهر وقت ملاقات داشتم...اونم خصوصي...اينجا بهش ميگفتند ملاقات شرعي..
موهام رو با حوله اي كه ارش برام گذاشته بود خشك كردم...بعد از يه حمام گرفتن روحيه م بهتر شده بود..بر خلاف روزاي ديگه امروز زودتر از خواب بيدار شدم...با وجوديكه از اون اول راضي به اومدنش نبودم اما هرچقدر به ساعت ملاقات نزديك ميشد بيشتر براي ديدنش لحظه شماري ميكردم...ساعت سه تا شش ملاقات بود..داشتم اماده ميشدم كه صداي خنده هاي پيرمرد با مجيد رو شنيدم كه داخل سلول ميومدند..برگشتم و نگاشون كردم.. اين حبيب از اون معتاداي كهنه كار بود ولي عجيب تو اين چهارده پونزده روز يه بارم خمار نديده بودمش..معلوم بود جنسش توپه و ميزون ...همينطور كه داشتم بلوزم رو به تن ميكردم به مجيد نگاه كردم..مشكوك گيج ميزد...بيشتر كه ميخ صورتش كه شدم دوزاريم افتاد..پوزخندي زدم و دكمه هاي لباسم رو بستم..دلم ميخواست زن مجيد اينجا بود و از نزديك ميديد كه شوهرش تو زندون چه خونه اي داره براش اباد ميكنه...تو اينه گردي كه از ديوار سلول اويزون بود نگاه كردم....موهام رو مرتب كردم و به خودم گفتم:
"بيخيال زندگي مردم بهادر ...صلاح مملكت خويش خسروان دانند...خيلي بلدي زندگي خودتو بچسب ... اينجور كه داره جلو ميره خيلي زود فرستادنت اون بالاو مثل يويوست كه داري تكون ميخوري".
خنده تلخي رو لبام نشست..خودم حال خودم رو گرفتم..دستي دور گلوم كشيدم و نگام رفت سمت عارف..ساكت رو تختش دراز كشيدده بود وبه سقف دود زده ي اتاق نگاه ميكرد....
*************
وارد سالن ملاقات شدم...اين سالن با سالناي ديگه اونجا خيلي فرق داشت ...با يه نگاه به در و ديواراي اونجا ياد مهدكودك بچه ها ميافتادي ...يه سالن طويل كه ديواراي هر دو طرفش سر تا سر نقاشي شده بود.بالاي ديوار ابي و پايينش سبز...اون وسط ديوارم يه چيزايي شبيه به درخت كشيده بودند....جاي اون البالوئه اينجا حسابي خالي بود...شرط ميبستم اگه با زندان قرارداد ميبست سرتا سر اين سالن و تمام اتاقاش رو البالويي ميكرد...بيتفاون از كنار زن و مردي كه رد ميشدند گذشتم...نگاهي به شماره اتاقا مينداختم و جلو ميرفتم....اتاق شماره دوازده..بالاخره اتاق مورد نظر رو پيدا كردم.....مسئول سالن گفته بود كه خانمتون ده دقيقه اي هست كه داخل اتاق منتظره...اهسته دستگيره ي در رو به پايين فشار دادم و در رو باز كردم....با ورود به اتاق تو همون نگاه اول ميون اتاق ديدمش..چادر سياهش رو تو دستش جمع كرده بود و خيره شده بود به زمين....با بسته شدن در به طرف من چرخيد و چشماي عسليش رو دوخت به من...از همون قاب مانتويي كه پوشيده بود هم ميشد فهميد چقدر لاغر شده...صورتش هم لاغرتر شده بود و زير چشماش گود رفته بود....با ديدن من و لباسايي كه تنم بود به ثانيه نكشيده اشك تو چشماش جمع شد...
با ديدن من و لباسايي كه تنم بود به ثانيه نكشيده اشك تو چشماش جمع شد...دستام رو كردم تو جيبم و با خنده گفتم:
_اين همه ميخواستي بياي زندان كه بشيني گريه كني؟؟!! مگه اون بيرون رو ازت گرفته بودند خانم خوشكله كه...
قبل اينكه جمله م رو تمام كنم خودش رو همچين انداخت تو بغلم كه اگه يه پام رو عقب نگذاشته بودم هردومون كف اتاق ولوو ميشديم....صورتش رو تا اونجا كه جا داشت تو سينه م فرو كرد..صداي گريه خفه ش بلند و بلندتر شد و بين هق هقش مدام ميگفت:
"همش تقصير منه"..."همش تقصير منه".
دستام حلقه شد دور شونه هاش و به بغل گرفتمش...محكم و محكم تر...به جز اين هيچ راه ديگه اي براي مهار كردن اين بغض لعنتي كه داشت تو گلوم مي نشست سراغ نداشتم...
روي تخت خواب فنري اتاق نشسته بودم....يه اتاق دوازده متري با يه تختخواب دو نفره و يه سرويس بهداشتي..اتاقاي اينجا هم مثل سلولاي بند ما از پنجره خبري نبود...
سمانه از سرويس بهداشتي بيرون اومد...صورتش رو از اشكاش شسته بود ولي سفيدي چشماي عسليش هنوز سرخ سرخ بود..اومد كنارم بشينه كه پيش دستي كردم و بازوش رو گرفتم...قبل از اينكه فرصت تعجب كردن پيدا بكنه رو پاهام نشوندمش و دستام رو دور بدنش حلقه كردم...با رضايت خودش رو تو اغوشم ول كرد و سرش رو گذاشت رو سينه م ...درست جايي كه براش ميتپيد...جايي كه شيش دنگ سندش به اسم خودخودش خورده بود..شالش رو برداشتم ... گيره ي موهاشو باز كردم و دست بردم تو خرمن موهاي خرماييش...پيشونيش رو به سينه م تكيه داد و دستاش رو دور كمرم حلقه كرد..
_خيلي دلم برات تنگ شده بود..
شنيدن اين حرف براي مني كه از شبانه روز بيست و چهار ساعتش رو دلتنگش بودم خوشايند بود...سرش رو بوسيدم ...زير لب زمزمه كردم..
_منم همينطور خانم كوچولو..
سرش رو بالا اورد و با مظلوميت گفت:
_چرا نميخواستي منو ببيني؟؟ يعني اينقدر از من بدت اومده؟؟
نگاش كردم..موهاش پخش پيشونيش شده بود..
_كي بهت گفته من از تو بدم مياد؟؟
خاموش بهم خيره شد..موهاش رو از رو پيشونيش فرستادم پشت گوشش...اخمي كردم و گفتم:
_اين يعني هنوز به عشقم شك داري؟؟
هول شد...
_نه به خدا كسي بهم نگفته...فقط فقط...
_فقط چي؟؟
خجالت زده سرش رو زير انداخت و همراه با بغض گفت:
_خودم ميفهمم از وقتي پاي نحسم رو گذاشتم تو زندگيت يه روز خوش نداشتي...جز بدبختي و بد شانسي هيچي برات نداشتم...
صداي پر از بغضش وجودمو بيشتر به اتيش ميكشوند..نميدونم بايد از كي گله ميكردم...از سمانه..از دل خودم يا از خدا..
دو تا دستام رو گذاشتم رو صورتش و با شستام اشكاش رو از رو گونه هاش پاك كردم..
_يادته اون روز اخر كنار ساحل چي بهت گفتم؟؟
گونه هاي خيسش رو بوسيدم و گفتم:
_گفتم تا عمر دارم پات وايميسم...نگفتم؟!
سرش رو از رو سينه م برداشت...زل زد بهم و گفت:
_اگه خدا يه احمقي رو مثل من سر راهت قرار نداده بود الان اينجا تو زندون حبس نبودي...
پلكام رو گذاشتم روي هم و زير گلوشو بوسيدم...
_بيخيال اين حرفا...مهناز چطوره؟؟
_مهناز !! خيلي بيقراري كرد...چهاردهم بردمش مركز...اونجا كه باشه ميون دوستاش بيشتر اروم ميگيره...
_كار خوبي كردي...خودت چي ؟! از تنها موندن كه نميترسي؟؟
_بعد اينكه مهناز رفت مركز چرا اما بعد عادت كردم...خودت ميدوني ساختمون چقدر امنه...دختر همسايه هم گاهي وقتا مياد پيشم...
جي !! بازم اون دختر فضول...
_اون مفتشه ازت نپرسيد شوهرت كجاست؟؟
_چرا..گفتم رفتي مسافرت...
پوزخندي رو لبم نشست..بازم رفته بودم مسافرت !!...اونم چه مسافرتي...داشتم ذهني حساب ميكردم كه اين چندمين مسافرتم تو اين دو سه ماه ميشه...
_راستي هفته ي پيش عقدش بود...
عقد !! بي خيال حساب كردن مسافرتاي رفته و نرفته م شدم...
_عقد كي؟؟!!
_عقد فرناز...دختر همسايمون..تو خونشون گرفتند..از ما هم دعوت گرفت ولي من نرفتم..
دماغش رو بين انگشتام گرفتم..
_خدا روشكر كه سر و سامون گرفت..حالا ديگه زحمت نامه نوشتن نميكشه...
_نامه نوشتن؟!!!
به چشماي خيس و پر از سئوالش بوسه زدم...
_بيخيال...هنوزم خوشم نمياد خيلي بياد اونجا...اگه تنهايي اذيتت ميكنه به مادرت بگو بياد پيشت..
نگاش غمگين شدو به ثانيه نكشيد باز چشماش به اشك نشست..
_مامان باهام قهر كرد...
_چي؟!!
_گفت ديگه دختري نداره...
_يعني چي؟!...منظورت چيه؟؟!!
_تو محلمون پيچيده اين من بودم كه دنبال جمشيد افتاده...تو هم سر همين قضيه جمشيد رو كشتي.....
_لعنتيا...همش دروغاي اين حسامه..رفيق جمشيد..ولي...ولي صبر كن ببينم ...
از خودم دورش كردم...
_تو از كجا فهميدي؟؟تو اين وضعيت كه پانشدي بري اونجا؟!
_نه به خدا...من نرفتم...دختر خالم اومد و بهم گفت...
دوباره بغض كرد.....
_مادرم پيغام فرستاد عاقت نميكنم اما ديگه دختري هم به اسم سمانه ندارم..
دست كشيدم روي سرش..
_نگران نباش دختر..اگه يه روزي از اينجا بيرون اومدني شدم با هم ميريم سروقت مادرت...منو تو رو با هم ببينه اشتي ميكنه.. ..مادره و دلش نازك...مطمئن باش كوتاه مياد...
اميدوار با چشماي اشك الود نگام كرد...يعني بيرون اومدني بودم...
_بيخيال سمانه ...مگه اون بيرون نميشد گريه كني كه اومدي اينجا و يه ريز اشك ميريزي؟؟
_....
_راستي هومان گفت كار واجبم داشتي...بگو تا همين يه ذره وقت تموم نشده...
با دست اشكاشو گرفت.....
_اهوممم...من...ميخواستم بگم...
با ترديد نگام كرد... تو گفتن حرفاش مردد بود..
_چيزي شده ؟؟! باز چه اتفاقي افتاده؟!
_نه ...ديگه هيچ اتفاقي نيافتاده...فقط من به اقاي سرمدي يه موضوعي رو گفتم اونم گفت فكر خيلي خوبيه..
_خوب...
به كفشاي اسپورتش خيره شد...تو هوا يكي يكي پاهاي اويزونش رو تكون داد...
_گفت فقط اول تو بايد رضايت بدي و تمومه...
ابروهام بي اختيار كشيده شد بالا...
_من؟؟!!!خوب من بايد به چي رضايت بدم؟؟!!
_ببين بهادر...من همه اونشب رو تو پاركينگ بودم..بيدار بيدار...حتي يه ثانيه هم نخوابيدم...قبلشم كه با خودت اومدم..خوب..
خيره نگاش كردم...چي ميخواست بگه؟؟!!
_خوب؟؟!!منظور؟؟
دستاي كوچيكش رو گذاشت دو طرف صورتم و گفت:
_قول ميدي قبول كني؟؟
خنديدم...اين دختر چقدر بچه بود...
_اخه خانم كوچولو..من كه نشنيده نميتونم قول بدم..
_باشه...باشه قول نده ولي خوب به حرفام فكر كن..ببين من اون روز با اقاي سرمدي حرف زدم...ميخوام فردا برم پيش قاضي و همه واقعيت رو بگم..از اول اولش....اينكه جمشيد چجوري فريبم داد تا...
جمله اش اونقدر شوكه كننده بود كه بي هوا از روي تخت بلند شدم...اونجور كه اگه خودشو نگرفته بود پرت ميشد روي زمين...
-تو چي گفتي؟؟!!
_تو رو به خدا بهادر... اول به حرفام گوش كن و بعد عصباني شو...من تمام اونشب رو شاهدت بودم...تو از خونه بيرون نرفتي...يه شاهدم يه شاهده...ميرم دادگاه و همه چي رو بهشون ميگم..از همون اولش كه جمشيد ازم خواستگاري كرد تا اون موقعي كه گولم زد و مواد بهم داد تا...
با صداي فرياد من حرفاش نيمه تموم موند...شونه هاش رو محكم گرفتم و تكون دادم...
_ تو دختر احمق هنوز نفهميدي من احمق تر از تو چرا دارم اين همه خفتو تحمل ميكنم...كافيه فقط يه اشاره به حيدر بكنم ..همين الان ميره خودشو معرفي ميكنه...بعدم شهادت ميده كه من اونشب لعنتي از همشون زودتر رفتم...آرش و محسن و جلالم همينطور...نگو كه هنوز چراشو نفهميدي؟؟...
با كف دست زدم به سينه م...
_چون من و تو زن و شوهريم.. يعني ابروي تو ابروي منه..ميفهمي...ميفهمي كه دهن مردمو نميشه بست...كافيه بفهمن زن من چجوري فريب جمشيدو خورده...اونوقت چيزي از من نميمونه كه بخواي در حقش فداكاري به خرج بدي...
بازوش رو از دست من ازاد كرد...
_نه نميفهمم..نميفهمم چرا تو بايد تقاص حماقتاي منو پس بدي..
يه قدم به عقب رفت..
_من نوزده سالمه..ديگه بچه نيستم...اين منم كه به خاطر اشتباهم بايد مجازات بشم نه تو..
خاموش نگاش كردم......يه قدم عقب تر رفت و با گريه گفت:
_اي كاش هيچ وقت منو نديده بودي..اي كاش هيچوقت تو محلمون نيومده بودي...اي كاش با همون دختره شراره ازدواج كرده بودي...اونوقت اين همه بدبختي نميكشيدي...نه اينكه اينجوري ابروت بره...
همونجايي كه ايستاده بود نشست روي زمين...دستاشو گرفت به صورتش و بقيه حرفاش بين هق هقش گم شد...دستامو گرفتم به سرم و موهام رو محكم كشيدم...بدجور دلم از خدا پر بود...دلم ميخواست برم يه جايي كه هيچ كس نباشه... بلند صداش كنم و بگم...
"خدايا...تقاص كدوم گناهمو پس ميدم كه خودم ازش خبر ندارم...اخه چيكار كردم كه اينطور از من رو برگردوندي"
چيزي تا پايان زمان ملاقات نمونده بود...ملاقاتي كه سراسر با اشكاي سمانه گذشته بود...دلم گرفته بود و گرفته تر هم شد....كمي جابه جا شدم و دستمو محكم تر از قبل دورش گرفتم...
_بهتري خانمم؟؟
چيزي نگفت و سرش رو بيشتر تو سينه م فرو كرد..دستش رو بالا گرفتم و بوسيدم...نگام افتاد به حلقه ي عقدمون تو اون يكي دستش...از اون شبي كه دستش كردم تو همون انگشت خونه كرده بود......
_بهتره اماده شي...وقت رفتنه؟؟
نفس بلندي كشيد..
_با توام خانم خانما...ديگه بايد بري...
-بوي خوبي ميدي...
_چي؟!
يقه لباسم رو به بينيم نزديك كردم...اگه اون ترازوهاي كوچيك رو كه بوي قفس ميداد فاكتور ميگرفتم ته تهش بوي مواد شوينده ميداد...
_كدوم بوي خوب؟؟!! ميدوني چند وقته يه اسپره هم نزدم...
_بوي بدنت رو ميگم ...بويي رو كه ميدي دوست دارم..
لبخندي رو لبام نشست...تعريف قشنگي بود...بلند شدم و نشستم روي تخت...
_سمانه با توام ...بلند شو ديگه..آرش بيرون منتظرته..
نشست و محكم بازوم رو گرفت......
_لااقل اجازه بده بازم بيام...
شالش رو انداختم رو سرش...
_نه...
مثل بچه ها لجوجانه گفت:
_اخه واسه چي نه؟؟
_گفتم كه نه...همين يه بارم تقصير اون هومانه ...و گرنه عمرا ميذاشتم پات همچين جايي باز بشه...
نا اميد شال رو روي سرش مرتب كرد...
_شبا هم خونه تنها نمون.. به پريسا بگو بياد اونجا...اگر نتونست از دخترخالت بخواه بياد پيشت...
_پريسا !! پري خيلي وقته گوشيش خاموشه...
-خاموشه!!براي چي؟؟
-نميدونم...از بعد به هم خوردن عروسيش گوشيش خاموش شده..دو سه بارم كه زنگ زدم به خونشون باباش گفت خونه نيست....
_دختر خالت چي؟! هموني كه اسمش فاطمه ست...نميتونه بياد...
_نه...اون كلاس ميره..راهشم دوره...نميتونه بياد..
بلند شدم و ايستادم... سمانه هم بعد من بي ميل بلند شد..
_ ساعت هفته...بهتره خودمون بريم تا بيرونمون نكردند...
دوباره بازوم رو گرفت...
_بازم به حرفام فكر ميكني؟؟
حرفش رو نشنيده گرفتم...چادرش رو برداشتم و كشيدم رو سرش...اين اولين بار بود كه تو قاب چادر ميديدمش..هنوز جدا نشده دلتنگش شده بودم...
_ديگه بهت سفارش نكنم ...مراقب خودت و مهناز باش...
نا اميد نگام كرد و گفت:
_باشه...حواسم به مهناز هست...
_با اين دختره همسايه م خيلي گرم نگير...
_اون كه دختر خوبيه !!...
_خوبه....ولي زيادي فضوله...نميخوام كسي تو اون ساختمون بفهمه من تو چه هتلي اتاق دارم...
اينبار سرش رو اروم تكون داد...
_ديگه م گريه نكن...
دوباره بغلش كردم و گونه شو نوازش كردم...
_خدا بيامرز حاج ارسلان پدر مادرم ميگفت " تا خواست خدا نباشه برگي از درخت نميافته"...لابد حكمتي تو اين مصيبتا هست كه من و تو نميفهميمش...
چونه ش شروع كرد به لرزيدن...بازم بغض تو گلوش نشسته بود...دستام رو گرفتم دو طرف صورت خوشكلش و پيشونيش رو بوسيدم..يعني كي دوباره ميديدمش..
*********
فصل چهل و سوم
ايستادم مقابل تقويم داخل اتاق...يه تقويم تبليغاتي از يه مغازه ي ساندويچي...ساندويچي نخلك....دوازده روز ديگه هم گذشته بود و هيچ خبري از پيدا شدن قاتل جمشيد نشده بود...اگه اين تقويم تبليغاتي هم تو اين اتاق نبود روزا رو گم ميكردم..نفس يلندي كشيدم تا اروم تر بشم اما بر عكس هرچي دود بود به داخل ريه هام كشوندم...با وجوديكه كسي تو سلول نبود اما دود و دمي كه به راه انداخته بودند هنوز اين داخل مونده بود....بيخيال فرصت استفاده از سكوت سلول شدم و رفتم تو محوطه ي حياط ...يه حياط مركزي دوهزارمتري كه بين همه ي بندا مشترك بود..تا همين چند روز پيش چشم ميچرخوندم تا قيافه ي اشنا پيدا كنم اما بعد از كانال هومان خبردار شدم كه حسام رو به زندان ديگه اي فرستادند...
هنوز يه ساعتي تا بستن در سالن وقت بود...شب خيلي خنكي بود ...از اون شبا كه دلت ميخواست رو پشت بوم خونت يه تشك بندازي و تا خود اذون صبح ستاره ها رو نگاه كني...شايدم اون وسط يه شهاب بي خبر رد ميشد و ديدنش رو تا اخر هفته به فال نيك ميگرفتي.....
شب خنكي بود ...از اون شبا كه دلت ميخواست رو پشت بوم خونت يه تشك بندازي و تا خود اذون صبح ستاره ها رو نگاه كني...شايدم اون وسط يه شهاب بي خبر رد ميشد و ديدنش رو به فال نيك ميگرفتي.....
از دور عارف رو ديدم كه نشسته روي زمين و به ديواربتد تكيه داده بود.. خيره به ادما...نگاش كردم...همسن و سالااي مهرداد بود..پسر بابام رو ميگفتم...اين روزا خيلي كم حرف ميزد ولي بيقرارتر از هميشه...حتمي خيلي بايد درد داشته باشه هر صبحي كه از خواب بيدار ميشي با خودت حساب كني تا سي روز ديگه زنده اي....فردا صبحش دوباره حساب ميكني و ميگي بيست و نه روز ديگه..بيست وهشت و بيست و هفت..تا چشم به هم بزني ميبيني داري ساعتا رو ميشماري ...و بعد دقيقه ها و اخرشم .....اونقدر بايد ترسيده باشي كه يادت بره چه جور ثانيه ها رو ميشمارند..
كنارش نشستم و رد نگاهش رو گرفتم..از بين اون همه ادم رسيدم به حبيب با دو سه نفر جووني كه دور وبرش ايستاده بودند...سر چرخوند و متوجه من شد...كمي كه گذشت پرسيد...
_به نظرت ادما چه رنگي اند؟؟
برگشتم سمتش...
_ادما؟!!
_اره ديگه...ما ادما...به نظرت چه رنگيند؟؟
سرم رو برگردوندم ...نگام دوباره خورد به حبيب...داشت از يكي از اون سه تا جوون پول ميگرفت...
_اول خودت بگو...تو ادما رو چه رنگي ميبيني؟؟
_من؟!
كمي فكر كرد و گفت:
_از نظر من ادما خاكستري اند...
_خاكستري !!... چرا خاكستري؟؟!!
_خاكستري اند ديگه...البته بستگي به ذاتشون داره... بعضياشون كمرنگ ترند و بعضياشون پررنگ تر...
خنديدم...تفسير جالبي بود...
_اونوقت خودت چه رنگي هستي؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و خنديد...
_من كه ديگه خاكستري پررنگ رو هم رد كردم...شدم مثل زغال سياه..
نگام كرد و دوباره پرسيد..
_نگفتي به نظر خودت ادما چه رنگيند؟؟
همونجور كه زوم كرده بودم رو حبيب پاهام رو دراز كردم و دستام رو گرفتم زير بغل...
_خوب....به نظر من كه ادما همشون سفيدِ سفيدند...
خنديد...
_چي ؟!! سفيد!! مطمئني داداش؟؟!!
حبيب كمي اطرافش رو نگاه كرد...بعد مشتش رو از تو جيب شلوارش در اورد و گذاشت كف دست اوني كه بهش پول داده بود.....پيرمرد عوضي..همين روزا بايد سر سفره ي اخرت به عزراييل بله ميداد ولي هنوزم دست بردار نبود...
_اره مطمئنم...ادما سفيد سفيدند...درست عين برف...
چشمامو از حبيب گرفتم و خيره شدم به اسمون....
_ادما وقتي تو اين دنيا پا ميذارند سفيدند... به همون سفيدي و پاكي برفا...بعضياشونم همونجور سفيد از اين دنيا ميرند و دوباره برميگردند تو اسمون...اما بعضياشون شانس اين كه سفيد برگردند رو ندارند... لگد ميخورند و كثيف ميشند ....چرك ميشند و سياه... قبل از اينكه هم برگردند اون بالا برفاي دور و برشون رو چرك ميكنند..
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
_اونوقت كي لگدشون ميكنه؟!
_كي!
_اره ديگه كي؟!..ولي حتما ميخواي بگي زمونه...
_زمونه !!!..
كمي فكر كردم...
_آره همين زمونه اي كه ميگند....البته خيليا هم بهش ميگند تقدير و سرنوشت...
سري تكون دادم و گفتم:
_اما اگه از من بپرسي ميگم هنوز كسي نتونسته روش اسم بگذاره....
گيج نگام كرد...باز خيره به بابا حبيب كه حالا داشت گوشه ي ديواركنار مجيد با يكي ديگه چونه ميزد...
_ببين پسر يه مثال برات ميزنم تا بهتر بفهمي....يه مواد فروش رو در نظر بگير...از شكم مادرش كه مواد فروش به دنيا نيومده....روزي كه به اين دنيا اومده مثل بقيه پاك بوده و سفيد...تا روزي كه لگد نخورده...گلي و چرك نشده...الوده ي اين كار نشده....اما ميتوني حدس بزني وقتي لگد خورد و چرك شد چندتا ادم سفيد رو چرك كرده..چند نفرو معتاد كرده ...چندتا خونواده رو از هم پاشونده...چندنفر به خاك سياه نشونده...چندتا بچه شام شبشون دود شده رفته هوا و شب سر گشنه زمين گذاشتند...و چندتا بچه هستن كه حسرت يه اسباب بازي ارزون رو دارند.....
_به نظرت من چقدر چرك و كثيفم؟!..
_چرك و كثيف؟!!
_به نظرت من چه رنگيم؟!..
زل زدم بهش...يه پسر جوون با بيست سال سن كه دو سالش رو تو زندون گذرونده.....يعني تا حالا عاشق شده؟!
_نميدونم...چون قضاوت در مورد رنگ ادما با ادما نيست...
_يعني چي؟!
_ميگم با يكي مثل من نيست....با اونيه كه اون بالا نشسته....
نگاهي به اسمون كرد و گفت:
_اما من ميدونم كه سياهم..سياه سياه...
چيزي تا بسته شدن در سالن نمونده بود..
_پشيموني؟؟!!
_پشيمون!!..بيچاره بابام هميشه ميگفت تو دعوا حلوا برنميكنند..پسر اينقدر دنبال شرنباش......اما من خر بهش چي ميگفتم...ميگفتم زندگيت يكنواخته...كسل كننده ست.....ادم قديمي....ادم بايد تو زندگيش دنبال هيجان باشه و از اين چيزا...اون روزم خير سرم رفته بودم واسه خونه نون بخرم..ديدم تو كوچمون دعواست..بين يه يارويي با يكي از پسراي همسايمون...سر اينكه ماشينش رو جلو پل خونشون پارك كرده.....منم خودمو انداختم وسط....چه ميدونستم فحش خواهر و مادر ميخورم....وقتي هلش دادم خورد لبه جدول و از گوشاش خون زد بيرون...تازه فهميدم چه غلطي كردم..
اب دماغش رو كشيد بالا....
_از خدا خواستم كه زمان روفقط...فقط پنج دقيقه برگردونه عقب اما هيچ فايده اي نداشت....
اشكاش رو با استين لباسش پاك كرد..سرم رو بر گردوندم و نگاش كردم...چقدر شبيه سمانه حرف ميزد..
_پشيمون !! ..از همون اولشم پشيمون بودم اما چه فايده....دلم نميخواد بميرم..تازه رفته بودم ترم دو دانشگاه...با كلي ارزو..
با بغضي كه تو گلووش نشسته بود گفت:
_اما حتي اگه به ديه م رضايت بدند چه فايده..با يه داغ ادم كشي رو پيشونيم بين اين مردم هيچ حايي ندارم..من نميخواستم ادم بكشم اما الانم تو همين زندون همه به چشم يه جاني ادم كش بهم نگاه ميكنند...همون بهتر كه بميرم ...خداكنه زودتر اعدامم كنند و از اين عذاب راحت شم..
از جاش بلند شد و به طرف در سالن رفت...دلش نميخواست بيشتر از اين اشكاشو ببينم...سرم رو تكيه دادم به ديوار و به اسمون پر از ستاره نگاه كردم...يعني اين راست بود كه هر ادمي تو اسمون يه ستاره داره كه با مرگش خاموش ميشه؟! اگ
roman بهادر(14)
roman بهادر(14)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۳ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۱۰:۱۶:۴۴ توسط:مديريت فروشگاه موضوع:
|
نظرات (0)
گزارش 90 دقيقه بازار 4مهر ماه (بي اعتنايي بازار به وقايع)
در 90 دقيقه اول بازار با ارزش معاملات
بيش از 51 ميليارد تومان در يك بازار شديدا مثبت قرار گرفته و تا اين لحظه در حدود
230 واحد شاخص مثبت را نشان مي دهد. نماد سيماني ها يكي پس از ديگري جهت تعديل
مثبت بسته مي شوند.
نمادهاي مساپا، پارسان، شبندر، خودرو و
ومعادن بيش از 50 درصد ارزش معاملات را به خود تخصيص داده اند.
در بين شاخص گروه ها فقط گروه رايانه
و محصولات فلزي كاهش داشته و مابقي در رنگ
سبز مثبت را نشان مي دهند.
انتظار همين روند در نيمه دوم بازار را
داشته و به مانند چند روز گذشته حجم معاملات در حد مناسب مي باشد.
گزارش 90 دقيقه بازار 4مهر ماه (بي اعتنايي بازار به وقايع)
گزارش 90 دقيقه بازار 4مهر ماه (بي اعتنايي بازار به وقايع)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۳ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۱۰:۱۶:۴۴ توسط:مديريت فروشگاه موضوع:
|
نظرات (0)